تبليغاتX
گـل تـی تـی

گـل تـی تـی

و تو می اندیشی که این همه را خوانده ای.... بی آنکه... همه ی من را خوانده باشی

تعطیل

به قول الهه:

 می روم که دانشجو برگردم

 

این وبلاگ تعطیل شد تا فردای کنکور ریاضی 91

 

خیلـــــــــــــــــــــــــــــــــی دعام کنید لطفن!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم آبان 1389ساعت 14:6  توسط gole-titi 

باد می رفت به سروقت چنار / من به سروقت خدا می رفتم

اینجا دوباره شب ...

 

تا خودنویسم را گرفتم توی دستم باز

یک جاده ی دیگر کشید از قلب من تا تو

اینبار هم من عشق آموز دلم هستم

انگار شعرم باز آدم می شود با تو


امشب منم تا صبح در آغوش رویاها

یک بار دیگر تو میان دام چشمانم

مانند یک کودک که از لبخند سرشار است

با دیدنت پر می زنم تا اوج ایمانم


امشب تمام ابر ها در دست های من

خط می کشم بر روی هرچه عشق دنیایی

کل جهان را لمس کردم بین دستانم

در آسمان قلب من تو ماه شب هایی

 

تکمیل شد معنای خوشبختی میان ما

پیوندمان دارد جهانی می شود انگار

بو می کشم عطر نفس های تو را، امشب

با خنده پاسخ می دهی عشق مرا هر بار

 

من غرق چشمانت به دنیا می زنم لبخند

یکباره اما می شوی دور از من و این خواب

لعنت به زنگ ساعت و این صبح بی موقع

باید که چشمم را بدوزم باز بر مهتاب

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 18:23  توسط gole-titi  | 

تولد + شعر

  تا حالا شده یه نفر تو زندگی وجودش خیلی برات تاثیر گذار باشه؟ بعضی ها حضورشون تو زندگی خیلی مهم نیست. اگه نباشن هم هیچ اتفاقی نمی افته. تازه گاهی تو خونه تکونی دلت لازمه که بیرونشون هم بکنی. ولی بعضی ها... بعضی ها حضورشون بزرگه و تاثیرگذار. باید از اون گوشه موشه های دلت برشون داری بیاری بذاری جلو چشمات. که هی نگاشون کنی. هی لذت ببری از این همه خصلت خوب تو وجودشون. که بشن سنگ صبور. ذلت که گرفت باهاشون حرف بزنی. بشن شریک غم و شادی ت.

بعد یه سیم خاردار دور قلبت بکشی نذاری بدا وارد شن و همچنین نذاری خوبا از قلبت برن بیرون.

از وقتی که معنی رفیق و همدم و ... رو فهمیدم همین کارو کردم. با یه خونه تکونی درست و حسابی قلبمو سه قسمت کردم. قسمت اولی که شد مال خدا. بد هم که نداریم. اونایی که خیلی تاثیرگذار بودن رو گذاشتم یه طرف. بقیه رو هم طرف دیگه.

از همون اول از مهم ترین و تاثیرگذار ترین و عزیزترین آدمای تو قلبم « حمیده » بود. کسی که همیشه سنگ صبورمه. تو غم و شادی باهامه. به حرفام گوش میده. حوصله مو داره... راهنماییم می کنه. کمکم می کنه... کسی که...

کسی که از ته ته دل دوسش دارم و کسیه که هر چقدم تو قلبم خونه تکونی کنم جاش ثابته.

امروز حمیده ی من وارد شونزدهمین بهار زندگی میشه.

همه ی اینا رو گفتم که ته ته تهش بگم:

خواهر عزیزم

 تولدت مبارک

 


و اما شعر ...

انتظار

چکه چکه می چکی بر خاطرم

مثل یک رویای شیرین توی خواب

تا قلم دستم گرفتم باز هم

دسته گل ها می دهد قلبم به آب

 

اولش مجذوب چشمانت شدم

بعد از آن تک مرد دنیایم شدی

خورد دل هامان گره با همدگر

تا قیامت ماه شب هایم شدی

 

غصه ها را عشقمان از من گرفت

قبل از این بودم نهال کوچکی

روزها را قد کشیدم با تو و ... 

دور شد دنیای من از کودکی

 

می شود تکرار هر شب واژه ای

انتظار و انتظار و انتظار

تو خدای قلب من بودی ولی

پر کشیدی،از دلم رفتی کنار

 

نقش چشمانت شده رویا و خواب

تو شدی فرهاد و من شیرین تو

رفته ای اما به  یادت زنده ام

مرد باش و از دلم جایی نرو

 


پ.ن: خب غیبتهارو ببخشید. دارم درس می خونم خفـــــن!

پ.ن 2: از حمیده هم معذرت که واسش شعر نگفتم. شاید چون خوبی ش تو شعر نمی گنجه.

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 19:38  توسط gole-titi  | 

تقدیمی

تقدیم به بابایی جونم، استادم، سید محمد رضا عالی پیام(هالو)

 

تو هستی از تبار عشق و زیبایی

دلت دنیای خوشبختی و دریایی

نگاهت سایه بر چشمانم اندازد

دو چشمت یک شب زیبا و رویایی

بیابانی شده دل ها در این دنیا

تو بارانی که دل ها را می آرایی

تو غم را داده ای از دل فراری و

برا خنداندن لب ها توانایی

اگرچه اذیتت کردیم ما هر دم

ندیدیم از تو اما جز شکیبایی

تو هستی پایگاه عشق و خندیدن

امید مردم امروز و فردایی

خلاصه می شود دنیا به چشمانت

عزیزم بهترین بابای دنیایی

شدم خوشبخت تر از کل انسان ها

دلیلش هم تویی، تنها تو، بابایی

بدان بابا همیشه تا نفس داریم

تو تنها مالک قلب و دل مایی

 

اگر از خوبی ات هر روز و شب گویم

شود یک مثنوی مملوءِ زیبایی

ولی هر قدر گویم باز هم بس نیست

تو خیلی خوب تر از شعر و اینهایی

 **********************************

پ.ن: این شعر هدیه ی ناقابلی به بابایی جونم که دنیا دنیا دوستشون دارم.

 پ.ن2: از این به بعد کمتر از قبل میام نت. خیلی کم. به بزرگیتون ببخشید. کنکورو که دادم همه ی غیبتهام رو جبران می کنم.

پ.ن3: مرسی مامان و بابام.

پ.ن4: از همین الان آپ تولدم رو آماده کردم. 27 آذر منتظر همتون هستم. مخصوصا شعر! (البته به موقعش میام وبلاگ های همه و دعوت می کنمتون.)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 15:35  توسط gole-titi  | 

بود و نبود

چشمان تو تعبیر شب و دریا بود

در عمق نگاهت همه ی دنیا بود

هر چند که غم خانه به افکارم داشت

تنها خوشی ام اینکه: دلت با ما بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 22:11  توسط gole-titi  | 

سیگار که می کشی دلم می گیرد

چشمهایم هنوز بسته اند. دستهای پدر را روی سرم احساس می کنم. موهایم را نوازش می کند. می گوید: گلی. گلی خوشگلم. پاشو عزیز دلم. پاشو دیگه بسه خواب. پاشو قربون چشمای خوشگلت بشم من. پاشو بابایی. ببین رفتم یه گل سر خوشگل جدید خریدم برات. می خوام موهاتو ببافم. پاشو دیگه...

از این که باز هم بوی سیگار می دهد لجم می گیرد. خودش به مادرم قول داده بود دیگر سیگار نکشد. از وقتی مادر و خواهرم در آن تصادف وحشتناک مرده اند دوباره سیگار می کشد. بین افکار خودم هستم که دوباره میگوید: گلی پاشو دیگه. بلند شو فردا چهلم مامان و ...

ادامه ی حرفش را می خورد. وقتی می بیند دوباره اشک از چشمانم می آید می گوید: بابایی آخه تا کی می خوای هیچی نخوری و صبح تا شب گریه کنی؟ زندگی جریان داره. اونا رفتن من که نمردم. تو داری خودتو داغون می کنی. غذا که نمی خوری. همش هم گریه می کنی. بسه دیگه

بی حوصله نگاهش می کنم. این چهل روز انگار به اندازه ی ده سال پیرتر شده. می فهمم خنده ی روی لب هایش تصنعی است و فقط به خاطر من می خندد و از ته دل چقــــدر غمگین است. موهایم را که بافت بلند می شویم و به آشپزخانه می رویم. به زور چند لقمه صبحانه به من می دهد. و از خانه بیرون می رود. می مانم تنها. می روم عکسهای مامان و خواهرم را نگاه می کنم. دلم برایشان تنگ شده. لباس می پوشم و می روم سر خاکشان.

شب پدرم با دو پیتزا به خانه می آید. بعد از غذا کنارش می نشینم. دوباره سیگار روشن می کند. برمی گردم در چشمانش زل میزنم بی حوصله می گوید: بابایی. امروز اعصابم یه کم خورده. کارای اداره و شرکت همه قاتی پاتی شده. واسه همون سیگار می کشم که آرومم کنه. گیر نده.

حرفی نمی زنم. سه نخ دیگر هم می کشد و من باز هم سکوت می کنم. انگار او هم دلش تنگ است. بلند می شود و می گوید: برا فردا همه چی حاضره. صبح میریم سر خاک و مسجد و بعدم نهار میریم رستوران. لباسای مشکیت آماده باشه واسه فردا. شب بخیر

همان مراسم مسخره. تمام فامیل و دوستان به سر خاک مادر و خواهرم آمده اند. گریه می کنند. من اما گوشه ای ایستاده ام. این چهل روز آنقدر گریه کرده ام که امروز گویا چشمانم خشک خشک است. فقط تماشا می کنم. بغض گلویم را گرفته. دارم خفه می شوم. به سختی نفس می کشم اما بغض ها گریه نمی شوند. فقط نگاه می کنم. تمام خاطراتمان جلوی چشمم است. دلم برای مادرم تنگ شده. که باز به اتاقم بیاید. شب که خوابم نمی برد دوباره بخندد و بگوید: هیفده سالت شده هنوزم من باید برات لالایی بخونم؟ بخواب دیگه. دلم تنگ شده که باز با خواهرم فیلم ببینیم و بخندیم و ناخن هایم را لاک بزند. دلم تنگ شده که باز چهار نفری برویم بیرون و شام بخوریم. دلم تنگ شده که ... در افکارم غرقم که پدر صدا می زند: گلی. بیا بریم.

از سر خاک که برگشتیم دیگر توان هیچ کاری ندارم حتی گریه کردن. به آشپزخانه می روم تا قرص آرام بخش بخورم و بخوابم. پدرم را می بینم. روی مبل نشسته و خیره به زمین شده و سیگار می کشد. به سمتش می روم و دستم را جلو می برم تا سیگارش را بگیرم که می گوید: دلم برا زنم و دخترم تنگ شده. سیگار می کشم که آرومم کنه. گیر نده گلی. بی خیال. برو بخواب

حرفی نمی زنم. بی آنکه قرص بخورم به اتاقم بر می گردم. صبح که بیدار می شوم پدرم رفته. کاغذی که به آینه اتاقم چسبانده شده بود را می خوانم: دخترم ظهر میام دنبالت ناهار بریم بیرون. ساعت یک آماده باش. قربونت: بابا

به اتاق خواب پدر می روم تا کمی آنجا را مرتب کنم. زیر سیگاری اش کنار اتاق است. همین دیروز آن را خالی کرده بودم. ده تا ته سیگار داخلش است. می دانم همه ی آن ها را دیشب کشیده. با عصبانیت ظرف را بر می دارم و خالی می کنم.

سوار ماشین پدر که می شوم باز هم بوی سیگار می آید. حرفی نمی زنم. نهار می خوریم و بر می گردیم خانه.

****

حالا سه ماه از رفتن دو عضو خانواده می گذرد و من و پدر کم کم به نبودشان عادت کرده ایم.

عصر است و من مشغول خواندن درس هایم هستم. پدر به خانه می آید. با خوشحالی به اتاقم می آید و می گوید: گلی. اون پروژه بود که با دوست مامانت شریک شدم. یادته؟ امروز به بهره برداری رسید. موفق شدم. خیلی خوشحالم.

-          جدی می گین؟ تبریک می گم بابا. واقعن خوشحال شدم.

لباس می پوشم و با پدر بیرون می رویم تا به مناسبت موفقیتش در پروژه ای که یک سال است درگیرش است شام مفصلی به من بدهد. در فضای باز رستوران نشسته ایم که پدر سیگار روشن می کند. هنوز اعتراض نکرده ام که خودش می گوید: خیلی خوشحالم. چون خوشحالم می خوام سیگار بکشم. گیر نده دیگه.

حرفی نمی زنم. جدیدا گاهی سرفه می کند. می دانم از سیگار است اما نمی توانم حرفی بزنم. شب که برگشتیم دوست پدر به خانه مان آمده. هر دوی آن ها سیگار می کشند. پدر مرتب سرفه می کند اما بی خیال سیگار نیست. همین که تمام می شود یک سیگار دیگر روشن می کند. در آشپزخانه- طوری که پدر و دوستش مرا نبینند- ایستاده ام و سیگار کشیدنشان را تماشا می کنم و غصه می خورم. همین طور که حرف می زنند می شمارم هر کدام ده نخ سیگار می شکند تا اینکه دوست پدرم از خانه می رود.

به سمت پذیرایی می روم تا ظرف های میوه و زیر سیگاریشان را جمع کنم که پدرم دوباره سیگار روشن می کند. دیگر طاقت ندارم نگاهش می کنم با صدایی شبیه فریاد می گویم: بسه دیگه. تا کی می خوای سیگار بکشی؟ ریه هات داغون شده. خودت قول...

-          اِ! گلی داد نزن همسایه ها می شنون. خسته ام می خوام سیگار بکشم. گیر نده دیگه. ای بابا

بی آنکه ظرف ها را جمع کرده باشم به اتاقم بر می گردم. درد معده ام دوباره شروع شده. از درد به خودم می پیچم و پدر را صدا می کنم. به اتاقم می آید. درد معده امانم را بریده صدایش را می شنوم که می گوید: گلی. چی شده؟ باز معده ات درد می کنه؟ چی شده آخه؟ صبر کن زنگ می زنم اورژانس. ولی نه طول می کشه.  بذا خودم ...

دیگر حرفهایش را نشنیدم. از حال رفته بودم. بیدار که می شوم در بیمارستان هستم و پدرم نگران بالای تختم ایستاده. نگاهم می کند و می گوید: بیدار شدی؟ الهی قربونت بشم بهتری؟

چند لحظه فکر می کنم تا همه چیز یادم می آید. پدر دوباره می پرسد: خوبی گلی؟ الان دکتر میاد معاینه ت می کنه. یه دقیقه صب کن. باشه باباجون؟

-          معدم درد می کنه هنوزم بابا!

-          آره دخترم. دکتر گفت عصبیه. چی کار کنم بهتر شی باباجون؟ آب می خوای؟

-          نه. فقط تورو خدا شما دیگه سیگار نکش. همین.

نگاهم می کند. هنوز هم نگرانی در چشمانش است. دکتر به اتاقم می آید و بعد از معاینه می گوید: چیزی نیس. عصبی بوده. یه مسکن بهش زدیم. می تونین ببرینش. بعد هم رو به من ادامه می دهد: اعصاب خودتو خورد نکن. زندگی همینه. ازش واسه خودت دیو نساز. نذار از پا دَرِت بیاره. باهاش کنار بیا. بد و خوب و سخت و آسون داره. اگه نداشت که نمی شد زندگی.

به خانه بر می گردیم. پدر مرا به اتاقم می برد و تخت را آماده می کند. دراز که کشیدم از اتاقم بیرون می رود. خوابم نمی برد. بیدارم که یک ساعت بعد پدر به اتاقم می آید تا مطمئن شود که حالم خوب است. خودم را به خواب می زنم تا نفهمد بیدارم. دستش را روی پیشانی ام می گذارد که تب نداشته باشم. چند دقیقه بعد به نشیمن می روم. پدرم روی کاناپه نشسته. عکس مادرم دستش است و سیگار می کشد. مرا که می بیند می گوید: بیداری بابا؟

نگاهش می کنم و حرفی نمی زنم. دوباره می گوید: اینجوری نگام نکن. نگرانتم. برا همین باید سیگار بکشم. گیر نده دیگه. برو بخواب باباجون. منم سیگارم تموم شه می رم بخوابم. شبت به خیر

چند دقیقه می ایستم و نگاهش می کنم. سیگار دیگری روشن می کند و من بی آنکه حرفی بزنم به اتاقم بر می گردم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 23:55  توسط gole-titi  | 

"مـاه من"

ميشمارم لحظه ها را روز و شب

تا كه باز آيي از اوج آسمان

غصه ها هر چند بال از من گرفت

مي خرم درد پريدن را به جان

 

مي پرم با بال عشقم تا به اوج

تا كه دستم را بگيرم سوي تو

كور از دنياي واهي گشته ام

خيره شد چشمان من بر روي تو

 

قفل شد لبهايم از ديدار تو

پيش چشمانم جهان بي ارزش است

كل دنيايم: نگاه بارزت

مي كشم بر روي لبهاي تو دست

 

مي چكانم حس خود را توي اشك

اشك مي ريزم من از شوق وصال

حال من بدجور خوب است از خوشي

نام تو سلطان دل شد در خيال

***

آسمان ابري شده اي ماه من

وحشت رفتن سراغم آمده

غول غم ها پا به افكارم گذاشت

غصه ي تركت رگ دل را زده

 

ديو حسرت هم حسودي كرده است

باز هم يك ابر آمد روي ماه

دور كرد از من تو را اينبار هم:

سهم من شد تا هميشه بغض و آه

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم شهریور 1389ساعت 2:32  توسط gole-titi  | 

مهتاب

ترانه از اتاقش بیرون رفت. پدرش روی كاناپه دراز کشیده بود و مشغول عوض کردن کانالهاي تلويزيون بود. متوجه حضورش نشد. مادرش هنوز از مهمانی شبانه برنگشته بود. به آشپزخانه رفت. باز هم سرش درد می کرد. یک قرص آلپرازولام خورد و به اتاقش برگشت. كنار پنجره رفت و آن را باز كرد. ماه به طور زيبايي نور افشاني مي كرد. نسيم خنكي مي وزيد و سايه ي درختان روي ديوارهاي كوچه نقش هاي جالبي ايجاد كرده بود. خيره به نور ماه كنار پنجره ايستاده بود كه فكر بيدار شدن آن هم صبح زود آزارش داد. به تختش رفت و خوابيد.

ساعت حدودن چهار صبح برای نماز بیدار شد. از پله ها پایین رفت که برود و وضو بگیرد. کفش های مادرش را جلوی در دید. وضو گرفت و نماز خواند و رها را هم برای نماز بیدار کرد.

به اتاقش برگشت. سردرد هنوز هم آزارش می داد. دراز کشید. خوابش نمی برد. کتاب بادبادک باز را برداشت و شروع  به خواندنش کرد. کتاب هنوز دستش بود که خوابش برد. صبح ساعت شش و نیم با صدای دعوای پدر و مادرش بیدار شد.

-          دیشب کجا بودی؟

-          به تو مربوط نیست.

-          یعنی چی؟ تو بیخود کردی بیرون رفتی! خسته شدم از این مهمونیات. بس کن دیگه. هیچ زنی تا اون موقع شب بیرون نمی مونه. اصلا دیشب ساعت چند برگشتی؟ من تا یک بیدار بودم هنوز نیومده بودی.

-          دهن منو باز نکن. خودت ديروز ساعت 7 عصر كجا بودي؟ ها؟ خودم ديدمت كه با اون عوضي... حوصله ی جر و بحث ندارم. برو کنار می خوام آماده شم برم گالري. به تو ربطی نداره کجا میرم.

-          اگه همین سه تا بچه...

هنوز دعوایشان ادامه داشت. ترانه اهمیتی نداد. رها را بیدار کرد كه براي مدرسه آماده شود. رامين را هم بيدار كرد و لباس تنش كرد تا براي مهد كودك حاضر شود. خودش هم وسايلش را جمع كرد و با سرويس به مدرسه رفت.

ظهر كه برگشت مادرش خانه نبود. غذا درست كرد. سر ميز نهار رامين گفت: ترانه؟ چرا مامان بابا همش دعوا مي كنن؟

مانده بود جوابش را چه بدهد؟ گفت: دعوا؟!!! نه عزيزم. دعوا نمي كنن كه. اونا همش شوخيه.

-          خودم ديدم بابا ديشب داشت به مامان حرفاي زشت مي زد. از همون حرفا كه مي گي هر كس بگه دهنش نجس مي شه.مگه دهن آدم بزرگا نجس نميشه؟

-          چرا عزيزم . هر كس از اون حرفا بزنه دهنش نجس مي شه و خدا دوسش نداره

-          پس چرا بابا ميگه؟

-          رامين جون مگه نمي دوني موقع غذا نبايد صحبت كرد؟ غذاتو بخور.

غذا كه تمام شد ترانه ظرفها را شست و رامين را به اتاقش برد و صبر كرد بخوابد. به پدرش زنگ زد.

-          بابا امروز مي توني بياي دنبالم بريم دكتر؟

-          باز دكتر چي؟

-          سرم درد مي كنه. بريم پيش دكتر مغز و اعصاب.

-          من كلي كار دارم.امروز جلسه دارم. برو دنبال درست. يه روز ديگه ميريم دكتر.

درسهايش را خواند و عصر كمي با رامين بازي كرد. به اتاق رها رفت. رها مثل هميشه مشغول درس خواندن بود. پرسيد: از درسا چه خبر خواهري؟ همه چي خوب پيش ميره؟

-          اي بدك نيست. مي گذره ديگه. امروز امتحان حرفه داشتيم. نوزده و نيم شدم. راستي ترانه هفته ي ديگه چهارشنبه جلسه ي تقدير از شاگرد اولاي اين ترمه. مامان و بابا هر دوشون گفتن وقت ندارن بيان.

-           

-          خب...خب مي خواي من بيام؟

-          نه خيرم. همه دوستام با مامان باباهاشون ميان. من مگه چه فرقي با بقيه دارم؟ همش دوستام تعريف مي كنن ظهر كه ميرن خونه ماماناشون بهشون خوش آمد ميگن. ناهار خوشمزه براشون درست مي كنن. چرا مامان باباي ما اينجوري نيستن.

-          خب درگير كارشونن ديگه. ما هم شايد بايد دركشون كنيم. چي ميشه گفت؟

-          برو بابا. من كار ندارم كه برا هم ديگه همسر خوبي نيستن. ولي حداقل مي تونن كه پدر و مادر خوبي برا ما باشن.

-          چي بگم؟ اينم شانس ماست ديگه.

رها با بي حوصلگي گفت: خيله خب. ما كه ديگه داريم عادت مي كنيم. اصن بايد باور كنيم مامان بابا بي مامان بابا. لطفن داري ميري در رو هم پشت سرت ببند من درس دارم.

 شب ترانه شام رامين را داد و او را خواباند. خودش و رها هم غذا خوردند و به اتاق هايشان رفتند. ساعت ده مادرش و نيم ساعت بعد از او پدرش به خانه آمدند.هر كدام به اتاق خود رفتند.

مشغول مرور كردن درسهايش بود كه صداي گريه ي رامين از اتاقش آمد. مادر به اتاق ترانه آمد و گفت: برو ببين باز چشه؟ اينم كه هر شب گريه مي كنه. اَه . پس كي ميخواد بزرگ بشه؟ خسته شدم ديگه. مي خوام استراحت كنم.

اين را گفت و رفت. چند ثانيه بعد صداي بسته شدن در اتاقش آمد. ترانه به اتاق رامين رفت و بغلش كرد.

-          چي شده عزيزم؟

-          خواب بد ديدم.

-          خيلي خب عزيزم. گريه نكن. من كنارتم. هيچي نيس. ببين خوابتم تموم شد. مي خواي برم برات آب بيارم؟

گريه اش شديد تر شد: نه نرو. تنهايي مي ترسم. همينجا بمون.

-          خب خب باشه. مي مونم. مي خواي برات قصه بخونم؟

-          نه. دوس دارم مامان برام قصه بخونه.

ترانه سكوت كرد. رامين از بغلش بلند شد و به سمت كمد رفت كتاب مورد علاقه اش را برداشت و گفت: بيا بريم بديم مامان برامون قصه بخونه.

ترانه برادرش را بغل كرد و روي تخت نشاند. خودش هم كنارش نشست و گفت: آقا خوشگله مامان از صبح گالري بوده. خسته است. بيا من برات بخونم.

رامين با لجبازي گفت: نميخوام. مي خوام مامان بخونه. تازه مامان دالري نبوده كه...

-          دالري نه. گالري. چرا عزيزم. از صبح اونجا بوده.

-          نخيرم. بابا وقتي اومد به مامان گفت چرا از صبح گالري نبودي؟ بازم داشته شوخي مي كرده؟

-          آره عزيزم. حالا هم بيا برات قصه بخونم. و گرنه مي رم اتاق خودم تنها بموني ها!!!!!

برايش قصه خواند و صبر كرد خوابش ببرد و بعد به اتاقش برگشت.

فرداي آن روز ترانه از مطب دكتر وقت گرفته بود. كم كم بايد براي سردرد هايش فكري بر مي داشت. لباسهايش را پوشيده بود و آماده بود برود كه رها گفت: منم بيام ترانه؟

 قانعش كرد كه خودش مي روم و اتفاقي نمي افتد و جاي نگراني هم نيست. هنوز به سر كوچه نرسيده بود كه رها زنگ زد.

-          الو. رامين دستشو با چاقو بريده. بدو بيا داره گريه مي كنه.

ترانه به سمت خانه دويد. دست رامين برش عميقي خورده بود و خون مي آمد و رامين هم يكبند گريه مي كرد. به پدرش زنگ زد.

-          بابا! بيا خونه. رامين دستشو برونده. بايد ببريمش بيمارستان. فكر كنم بايد بخيه بزنن.

-          خودت ببرش. يا زنگ بزن مامانت بياد. من جلسه دارم. بعدشم بايد برم سر ساختمون نقشه هارو تحويل بدم. نمي تونم بيام.

بعد هم گوشي تلفن را قطع كرد. زنگ نزده مي دانست مادرش هم همين جواب را خواهد داد. رامين را آماده كرد و به بيمارستان برد.

دستش را بخيه زدند. پرستار بخش گفت: دخترم اين فرمو بده مامان باباي بيمار پر كنن.

-          مامان بابام نيومدن. بدين خودم پر مي كنم.

فرم را گرفت و پر كرد و دو ساعت بعد با رامين به خانه برگشتند. دست رامين مي سوخت. هنوز گريه مي كرد. يك قرص آرام بخش به او داد و به اتاقش برد و صبر كرد خوابش ببرد.

شب كه پدرش به خانه آمد گفت: رامين حالش خوبه؟ توام بد موقع زنگ زدي. اگه يه ساعت زودتر زنگ مي زدي شايد مي تونستم بيام.

-          اينو بايد به رامين بگين. بهش بگين از اين به بعد وقتي خواست دستشو بِبُره اول زنگ بزنه ببينه شما وقت داشته باشين.

اين را گفت و به اتاقش رفت. نيم ساعت بعد مادرش را ديد كه به اتاق رامين مي رفت. ده دقيقه بعد بيرون آمد و گفت:

فردا مهين خانوم زودتر مياد پيش رامين مي مونه. نمي خواد بره مهد. بمونه خونه. توام حواست باشه خبر بگير ازش امشب.

-          من درس دارم. كلي درسام مونده. فردا امتحان حسابان هم دارم. هيچي نخوندم. قرار دكترمم كنسل شد. خودتون مواظبش باشين.

-          من خسته ام. دكتر هم مگه نگفتم حق نداري تنها بري؟ به خودت تلقين نكن. دوستم دكتره ازش پرسيدم گفت سردرد اگه با حالت تهوع همراه باشه خطرناكه. سردرداي تو از كم غذا خوردنته. يكم بيشتر بخور كه سردرد نشي. شب به خير.

به اتاق رها رفت و كمكش كرد انشا بنويسد و از رها خواست كه امشب او پيش رامين بخوابد و مواظب رامين باشد.

-          برو بابا. من خودمم درس دارم. فردا دو تا امتحان دارم.

-          خب عزيزم همين يه امشب فقط. خواهش مي كنم.

-          نه نميشه.

آن شب هم مثل همه ي شب ها ترانه مواظب رامين بود و تا صبح چندين بار به رامين سر زد.

روزها مي گذشت. ترانه و رها و رامين به تنهايي عادت كرده بودند. رامين مثل قبل بهانه نمي گرفت كه مي خواهد با مادر و پدر نهار و شام بخورد. دعواهاي پدر و مادر و اختلاف هايشان هم همچنان سر جايش بود. ترانه هم درس مي خواند، مدرسه مي رفت، غذا درست ميكرد و سعي مي كرد به رها و رامين هم كمك كند و نگذارد فكر كنند تنها هستند.

-          رها من دارم مي رم كلاس. كاري با من نداري؟ مواظب رامين باشي ها. باهاش بازي كن تا من برگردم بعد خودم كمكت مي كنم مشقاتو بنويسي. اين دوساعت حواست به رامين باشه. خب؟

-          تو كه اين هفته اصن تمرين نكردي. كجا ميري؟

-          يه كم بلدم. همون كافيه.

-          زود بيا. رامين بهونه مي گيره ها. من درس دارم نمي تونم زياد مواظبش باشم.

ترانه از خانه بيرون آمد. سرش شديدا درد مي كرد. هر طور بود خودش را به فرهنگ سرا رساند و سر كلاس رفت.

همين كه وارد كلاس شد ديگر نفهميد چه شد. وقتي بيدار شد رها و مادر و پدرش بالاي سرش بودند. با بي حالي پرسيد: من كجام؟

دكتر گفت: بيمارستان. خوبي الان؟ مي توني برام توضيح بدي كه چه اتفاقي افتاد؟

احساس سستي و بي رمقي مي كرد. با همان بي حالي جواب داد: من سرم درد مي كرد. بعد يهو سرم گيج رفت و همه جا سياه شد. بعدشم ديگه نفهميدم چي شد.

-          قبلنم سر درد مي شدي؟

-          بله. يكي دو سالي ميشه...

-          علائم ديگه هم داري؟

-          گاهي خون دماغ ميشم.

-          نور چشماتو اذيت مي كنه؟ دكتر رفتي تا حالا برا سردردت؟

-          نه زياد. بله يه دكتر رفتم. قرص داد گفت يه هفته بخور خوب نشدي بيا برا آزمايش.

-          خب خوردي؟ خوب نشد؟

-          خوردم ولي خوب نشد. آزمايشم نرفتم.

-          چرا؟

-          نشد ديگه. مامان بابام وقت...

بقيه ي حرفش را خوردو ساكت شد. دكتر با نگراني نگاهش كرد. پرستار را صدا كرد و دستور آزمايش خون و سيتي اسكن برايش نوشت و به پدر و مادرش گفت تا وقت معلوم شدن نتيجه ي آزمايش بايد در بيمارستان بستري باشد. بعد از سيتي اسكن هنوز احساس سردرد مي كرد. رامين در حالي كه نفس نفس مي زد به اتاقش آمد و با گريه گفت: پس كي خوب ميشي؟ چرا نمياي خونه؟ راستي اين آقاهه دم در هم رام نميداد تو. مي گفت كوچولويي. بيمارستان جاي آلوده ايه. منم گفتم الان خواهرم مياد باهات دعوا مي كنه. بيا بريم دعواش كن. مي خواست نذاره بيام پيشت. من دلم تنگ شده بود خب...

خنديد و گفت: پس چه طوري اومدي تو؟

-          حواسش كه پرت شد يواشكي از كنارش بدو بدو كردم و فرار كردم اومدم پيش تو.

-          خب داداشي مرسي. ولي بيمارستان جاي خوبي نيس. پره آمپوله.

رامين با نگراني گفت: خب باشه. به من كه نمي خوان آمپول بزنن كه بترسم.

-          آره. ولي بهتره زود بري خونه و بخوابي. فردا من ميام. باشه؟

-          پس كي برام قصه بخونه؟ تا تو نباشي كه خوابم نميبره. من تنها مي ترسم.

-          خب امشب رها برات قصه مي خونه فردا شبم من. باشه؟ نري من ناراحت ميشما. دوس داري ترانه ناراحت بشه؟

با ناراحتي و بغض سر تكان داد و قبول كرد كه به خانه برود. پدر رامين و رها را به خانه رساند و دوباره برگشت بيمارستان.

صداي دعواي پدر و مادرش از بيرون اتاق مي آمد. باز هم دعوا مي كردند. اما بعد از چند دقيقه ساكت شدند.

ترانه از تخت بلند شد و به سمت در رفت. از شيشه ي كنار در ديد زد. دكتر كنارشان ايستاده بود. جواب سيتي اسكن هم در دستش بود.

صداي دكتر را شنيد كه گفت: شما تحصيلاتتون چيه؟

پدرش با بي حوصلگي گفت: چه فرقي مي كنه آقا. من فوق ليسانش معماري دارم خانومم هم ليسانس يه رشته ي هنري رو داره. حالا اين چه ربطي به سردرداي ترانه داره؟

-          دو تا آدم تحصيل كرده نفهميدين اين همه وقت بايد بيارينش دكتر؟

-          آقاي دكتر اينو به باباش بگين. هر روز جلسه داره. از اين ساختمون به اون ساختمون. از اين شركت به اون شركت. خسته شدم ديگه. اصن به فكر خانوادش نيس. اين اگه مرد زندگي...

-          من؟!!!!!! چرا خودتو نمي گي؟ كيه كه از صبح تا شب گالريه؟ ها؟

-          من اگه از...

صداي دكتر را شنيد كه تقريبا با فرياد مي گفت: مهم نيس تقصير كيه. اين جواب آزمايش دخترتون. تومور داره. زيادي پيشرفت كرده. احتمالن نميشه كاريش كرد. به هر حال توكلتون به خدا باشه. ما شيمي درماني رو از هفته ي ديگه براش شروع مي كنيم.

با نا اميدي ادامه داد: البته فكر نمي كنم جواب بده.

حرفهاي دكتر كه تمام شد ترانه به سمت پنجره ي اتاق بيمارستان رفت. باز هم مهتاب بود. چه ماه قشنگي. باز هم شاخه ي درختان و سايه هايشان روي ديوار نقش هاي قشنگي ايجاد كرده بود. به ماه خيره شد. زير لب با خود گفت: پس حالا شبا كي برا رامين قصه بخونه؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 3:35  توسط gole-titi  |