قبلا یه چیزی شبیه این داستان رو خوندین.اینک ویرایشی دیگر را از این داستان نوشته ام.فقط اگر لطف کنید و مشکلاتش رو بهم بگید ممنون می شم.به هر حال اولین باره که با این سبک می نویسم.
با خودم فکر می کردم یک روز کاری سخت تر از این هم می تواند باشد؟شیفتم تمام شد.به سمت اتاقم رفتم تا لباسهایم را عوض کنم و به خانه برگردم.بر روی میزم پاکت نامه ای را دیدم.آنقدر خسته بودم که آن را همانطور باز نکرده در کیفم گذاشتم و لباسم را عوض کردم و از بیمارستان بیرون آمدم.سوار تاکسی شدم تا به خانه برگردم.به محض اینکه در تاکسی نشستم نامه را از کیفم در آوردم تا بخوانم و ببینم از کجا برایم نامه آمده است؟
با اینکه چهار خط بیشتر نبود هر چه می خواندم کمتر متوجه می شدم.شاید بیش از بیست بار خواندمش .باورم نمی شد این اتفاق ...فکر مهدی رهایم نمی کرد.
- با اعصاب من بازی نکن بابا.پنجاه تومن بده لازم دارم.
- ندارم مهدی به چه زبونی بگم؟آخه پنجاه هزار تومن می خوای چه کار؟
- تو کار نگیر ، پولو بده.خودم دیروز دیدم پول دستت بود.بده اذیت نکن.
- می گم ندارم اون پول واسه کلاس کنکوره مریمه.نمی دم بهت . قول دادم ثبت نامش کنم.
مهدی ناگهان انگار چیزی یادش آمده باشد به سمت طاقچه رفت و تراول 50 هزار تومانی را از سجاده ای که پدر همیشه پولهایش را آنجا می گذاشت ، برداشت.اینبار پدر با صدایی که خواهش در آن موج می زد گفت:
- مهدی بده می گم. اون پولو لازم دارم.تو رو به هر کی می پرستی انقدر اذیتم نکن.
- من بیشتر لازم دارم.می خواستی بیشتر درس بخونی تا الان یه دکتر مهندسی چیزی باشی اینطوری سر پنجاه تومن با بچت سر و کله نزنی.حالا که نگهبانی اما اگه درس خونده بودی الان شرمنده بچه هات نبودی.کوتاهی از تو بوده ...
- برو بیرون مهدی.نمی دونم چه اشتباهی کردم که تو به اینجا رسیدی؟یعنی تو همون مهدی منی که تا دو سال پیش غیر از درسش هیچی دیگه براش مهم نبود.و اونقدر خوند و خوند که پزشکی قبول شد.نه ، تو خیلی عوض شدی.تو الان کیلومترها تا اون مهدی که من می شناختم ...
هنوز حرف پدر تمام نشده بود که مهدی در اتاق را محکم به هم کوبید و بیرون رفت.جرات نداشتم به چشمهای پدر نگاه کنم.هضم حرفهای مهدی برایش سخت بود.دیدم مثل همیشه به سمت قرآن رفت.گوشه ای نشست و شروع به خواندن کرد تا مثل همیشه با خواندن کلام خدا آرامش یابد.ساعتی گذشت.کتابم همچنان جلویم باز بود و وانمود می کردم که درس می خوانم اما فکر حرف های مهدی راحتم نمی گذاشت.پدر قرآن را بست و بوسید و کنار گذاشت.به سمتم آمد و گفت:
- مریم من از تو معذرت می خوام.نمی دونم چه کار کنم از دست این بچه؟سعی می کنم پولو جور کنم.اصلا فردا به رئیسم می گم شاید اون بهم قرض بده اونوقت می ریم ثبت نامت می کنیم.
بعد انگار چیزی از ذهنش عبور کرده باشد با لحن ناامیدانه ای ادامه داد:اگر هم نداد که .. خب ایشالا ماه بعد...
- عیبی نداره بابایی.حالا یه ماه دیرتر باشه.اشکالی نداره که...
در دلم می دانستم یک ماه هم یک ماه است اما حرفی نزدم...
- خانوم...خانوم...نمی خواین پیاده شین؟الان چند دقیقست رسیدیم اما شما پیاده نمی شی.اگه مسیرتون جای دیگست که ...
به خودم آمدم.از راننده معذرت خواهی کردم و سر کوچه مان از ماشینش پیاده شدم.نفهمیدم چگونه به خانه رسیدم.کلید انداختم و داخل شدم.بدون اینکه لباسهایم را عوض کنم به سمت آشپزخانه رفتم.سماور را نگاه کردم آب نداشت.پارچ را برداشتم و به سمت شیر آب رفتم تا آن را آب کنم...
- بابا چرا انقدر نگرانین؟دفعه اولش نیست که دیر میاد.عادت داره.
- آره دیر میاد ولی هیچ وقت بیشتر از دوازده بیرون نبوده.الان ساعت یکه.نگرانشم مریم.
نمی دانم کی خوابم برد اما صبح که از خواب بیدار شدم دیدم همچنان چشمش به در است.از چهره ی خسته ی پدر معلوم بود تمام شب بیدار بوده است.به محض اینکه دید من بیدار شده ام گفت:
- مریم مهدی دیشب خونه نیومد.نگرانشم . یعنی شبو کجا به صبح رسونده؟سرشو کجا گذاشته و خوابیده؟
- نگران نباشین.شاید خونه ی دوستش مونده.
پدر اما در فکر بود.من هم نگران مهدی بودم اما چیزی نگفتم.نه من به مدرسه رفتم و نه پدر سر کار.ساعت حدود شش عصر بود که مهدی به خانه آمد.کلید انداخت و داخل شد.پدر با دیدنش انگار دنیا را به او داده باشند خوشحال شد.جلو رفت اما هنوز از اینکه به مهدی به خانه نیامده بود ناراحت بود.رو به مهدی گفت:
- کجا بودی دیشب تا حالا؟نگفتی ما نگرانت می شیم؟با کی بودی؟
- من نیازی به نگرانی تو ندارم.با دوستام بودم.اصلا به تو چه مربوطه که توی کار من دخالت می کنی؟هر جا بودم به خودم مربوطه.
پدر که دیگر صبرش تمام شده بود دستش را بالا برد و سیلی محکمی به صورت مهدی زد.با خودم گفتم:آخیش دلم خنک شد.حقش بود.دیگه زیادی پررو شده.در همین لحظه مهدی عصبانی تر شد.دستش را به سینه ی پدر زد و او را محکم به عقب هل داد.ضربه ی دستش آنقدر زیاد بود که پدر در یک حرکت بر زمین افتاد.به سمت پدر دویدم و رو به مهدی گفتم:
- چته تو؟دیوونه شدی؟معلوم هست چی کار می کنی؟پدرته ها..
- به تو مربوط نیست.کاری نکن تو هم کتک بخوری.اصلا من دیگه تو این خونه نمی مونم.الانم اومدم وسایلم رو جمع کنم و برم.
مهدی به سمت کمدش رفت.چمدانی را برداشت و تعدادی از لباس ها و کتابهایش را درآن ریخت.باز پدر طاقت نیاورد.برخاست و به سمت او رفت و گفت:
- مهدی کجا میری؟خب بابا.اصلا من معذرت می خوام.نرو مهدی؟کجا می خوای بری؟شبو کجا به صبح برسونی؟باشه اصلا هر وقت خواستی دیر بیا.منم دخالت نمی کنم.
- خفه شو.من دیگه پامو تو این خونه نمی ذارم.
پدر انگار صدای مهدی را نشنیده باشد دوباره به سمتش رفت،دستش را گرفت و گفت:نرو مهدی تو رو خدا...من دارم ازت خواهش...
حرف پدر نیمه کاره ماند.چون مهدی دستش را محکم از دست پدر بیرون کشید و از اتاق بیرون رفت...
صدای زنگ در بلند شد.به دستم نگاه کردم.آب از پارچ لبریز شده بود.پارچ را بر روی کابینت گذاشتم و در را باز کردم.زن همسایه آش نذری آورده بود.گرفتم و به داخل برگشتم.دوباره نامه را باز کردم و خواندم هر چه می خواندم بد تر بود.باورم نمی شد.مهدی.. برادر من ... شب تاصبح پلک برهم نگذاشتم.صبح شد.به بیمارستان زنگ زدم و خبر دادم که امروز به بیمارستان نمی روم.لباس پوشیدم و به سمت زندان راه افتادم.تمام راه دعا می خوانم که شاید اشتباه شده باشد.به زندان رسیدم و داخل شدم.کارت شناسایی و نامه ای را که برایم آمده بود نشان دادم.زندانبان گفت:همینجا تشریف داشته باشین تا برگردم....
- مریم امروز از مهدی خبری نشد؟
- نه بابا جون.نشد.آخه دیگه امیدتون به چیه؟الان چار ساله مهدی خونه نیومده ولی شما هر شب که میاین همین سوالو می پرسین.
پدر آهه کشید.معلوم بود خیلی خسته است.تشکش را گوشه ای پهن کرد و به خواب رفت.صبح که بیدار شدم پدر هنوز خواب بود.تعجب کردم.سابقه نداشت پدرم تا این موقع بخوابد.همیشه نماز صبح که بیدار می شد و بساط صبحانه را می چید تا من صبحانه بخورم و گرسنه به دانشگاه نروم.صورتم را شستم و به داخل برگشتم.پدر هنوز هم خواب بود.به سمتش رفتم.کنارش نشستم و با لحن زمزمه گونه ای گفتم:
- بابا ..بابا خوابین؟پاشین دیگه..من امروز رکورد شکستم.زودتر از شما بیدار شدم.از اینکه صدایی از پدر نشنیدم
نگران شدم.دستش را گرفتم.سرد بود..خیلی سرد...این سردی برایم آشنا بود.همان سردی که هشت سال پیش در دستان مادرم احساس کردم.باورم نمی شد پدر هم تنهایم گذاشته باشد.صدایش کردم ..چند بار...فریاد زدم تا شاید جوابی بشنوم اما سکوت پدر و تنهایی من جاودانه شده بود....
- خانوم..خانوم...با شمام ها..نمی شنوین؟می گم بیاین از اینطرف...
به دنبال زندانبان به اتاقی رفتم.اتاق ساده ای بود.داخل اتاق شدیم.زندانبان گفت:
- بفرما خانوم.اینم وسایل داداشت.جرمش زیاد بود.خرید و فروش مواد مخدر و یک قتل چیزی نیست که بشه انتظار عفو یا تخفیف داشت.سه هفته پیش اعدامش کردن.فک می کردیم کس و کار نداره.بیا این واسیلش این کاغذم روش شماره و ردیف قبرشه.به سلامت..
حرف های پاسبان که تمام شد منتظر بودم یک نفر از خواب بیدارم کندواما خوب نبود....از زندان بیرون آمدم.حتی حوصله ی رفتن به خانه را نداشتم.باد پاییزی بر صورتم تازیانه می زد و من همراه با قدم های بی هدفم در کوچه صدای خش خش برگ ها را زیر پایم احساس می کردم.اما اینبار هیچ چیز و هیچ کس نمی توانست مرا از عوالم و افکارم بیرون آورد.




