تبليغاتX
abjisantoori

قبلا یه چیزی شبیه این داستان رو خوندین.اینک ویرایشی دیگر را از این داستان نوشته ام.فقط اگر لطف کنید و مشکلاتش رو بهم بگید ممنون می شم.به هر حال اولین باره که با این سبک می نویسم.

 



 با خودم فکر می کردم یک روز کاری سخت تر از این هم می تواند باشد؟شیفتم تمام شد.به سمت اتاقم رفتم تا لباسهایم را عوض کنم و به خانه برگردم.بر روی میزم پاکت نامه ای را دیدم.آنقدر خسته بودم که آن را همانطور باز نکرده در کیفم گذاشتم و لباسم را عوض کردم و از بیمارستان بیرون آمدم.سوار تاکسی شدم تا به خانه برگردم.به محض اینکه در تاکسی نشستم نامه را از کیفم در آوردم تا بخوانم و ببینم از کجا برایم نامه آمده است؟

با اینکه چهار خط بیشتر نبود هر چه می خواندم کمتر متوجه می شدم.شاید بیش از بیست بار خواندمش .باورم نمی شد این اتفاق ...فکر مهدی رهایم نمی کرد.

-          با اعصاب من بازی نکن بابا.پنجاه تومن بده لازم دارم.

-          ندارم مهدی به چه زبونی بگم؟آخه پنجاه هزار تومن می خوای چه کار؟

-          تو کار نگیر ، پولو بده.خودم دیروز دیدم پول دستت بود.بده اذیت نکن.

-          می گم ندارم اون پول واسه کلاس کنکوره مریمه.نمی دم بهت . قول دادم ثبت نامش کنم.

مهدی ناگهان انگار چیزی یادش آمده باشد به سمت طاقچه رفت و تراول 50 هزار تومانی را از سجاده ای که پدر همیشه پولهایش را آنجا می گذاشت ، برداشت.اینبار پدر با صدایی که خواهش در آن موج می زد گفت:

-          مهدی بده می گم. اون پولو لازم دارم.تو رو به هر کی می پرستی انقدر اذیتم نکن.

-          من بیشتر لازم دارم.می خواستی بیشتر درس بخونی تا الان یه دکتر مهندسی چیزی باشی اینطوری سر پنجاه تومن با بچت سر و کله نزنی.حالا که نگهبانی اما اگه درس خونده بودی الان شرمنده بچه هات نبودی.کوتاهی از تو بوده ...

-          برو بیرون مهدی.نمی دونم چه اشتباهی کردم که تو به اینجا رسیدی؟یعنی تو همون مهدی منی که تا دو سال پیش غیر از درسش هیچی دیگه براش مهم نبود.و اونقدر خوند و خوند که پزشکی قبول شد.نه ، تو خیلی عوض شدی.تو الان کیلومترها تا اون مهدی که من می شناختم ...

هنوز حرف پدر تمام نشده بود که مهدی در اتاق را محکم به هم کوبید و بیرون رفت.جرات نداشتم به چشمهای پدر نگاه کنم.هضم حرفهای مهدی برایش سخت بود.دیدم مثل همیشه به سمت قرآن رفت.گوشه ای نشست و شروع به خواندن کرد تا مثل همیشه با خواندن کلام خدا آرامش یابد.ساعتی گذشت.کتابم همچنان جلویم باز بود و وانمود می کردم که درس می خوانم اما فکر حرف های مهدی راحتم نمی گذاشت.پدر قرآن را بست و بوسید و کنار گذاشت.به سمتم آمد و گفت:

-          مریم من از تو معذرت می خوام.نمی دونم چه کار کنم از دست این بچه؟سعی می کنم پولو جور کنم.اصلا فردا به رئیسم می گم شاید اون بهم قرض بده اونوقت می ریم ثبت نامت می کنیم.

بعد انگار چیزی از ذهنش عبور کرده باشد با لحن ناامیدانه ای ادامه داد:اگر هم نداد که .. خب ایشالا ماه بعد...

-          عیبی نداره بابایی.حالا یه ماه دیرتر باشه.اشکالی نداره که...

در دلم می دانستم یک ماه هم یک ماه است اما حرفی نزدم...

-          خانوم...خانوم...نمی خواین پیاده شین؟الان چند دقیقست رسیدیم اما شما پیاده نمی شی.اگه مسیرتون جای دیگست که ...

 به خودم آمدم.از راننده معذرت خواهی کردم و سر کوچه مان از ماشینش پیاده شدم.نفهمیدم چگونه به خانه رسیدم.کلید انداختم و داخل شدم.بدون اینکه لباسهایم را عوض کنم به سمت آشپزخانه رفتم.سماور را نگاه کردم آب نداشت.پارچ را برداشتم و به سمت شیر آب رفتم تا آن را آب کنم...

-          بابا چرا انقدر نگرانین؟دفعه اولش نیست که دیر میاد.عادت داره.

-          آره دیر میاد ولی هیچ وقت بیشتر از دوازده بیرون نبوده.الان ساعت یکه.نگرانشم مریم.

نمی دانم کی خوابم برد اما صبح که از خواب بیدار شدم دیدم همچنان چشمش به در است.از چهره ی خسته ی پدر معلوم بود تمام شب بیدار بوده است.به محض اینکه دید من بیدار شده ام گفت:

-          مریم مهدی دیشب خونه نیومد.نگرانشم . یعنی شبو کجا به صبح رسونده؟سرشو کجا گذاشته و خوابیده؟

-          نگران نباشین.شاید خونه ی دوستش مونده.

پدر اما در فکر بود.من هم نگران مهدی بودم اما چیزی نگفتم.نه من به مدرسه رفتم و نه پدر سر کار.ساعت حدود شش عصر بود که مهدی به خانه آمد.کلید انداخت و داخل شد.پدر با دیدنش انگار دنیا را به او داده باشند خوشحال شد.جلو رفت اما هنوز از اینکه به مهدی به خانه نیامده بود ناراحت بود.رو به مهدی گفت:

-          کجا بودی دیشب تا حالا؟نگفتی ما نگرانت می شیم؟با کی بودی؟

-          من نیازی به نگرانی تو ندارم.با دوستام بودم.اصلا به تو چه مربوطه که توی کار من دخالت می کنی؟هر جا بودم به خودم مربوطه.

پدر که دیگر صبرش تمام شده بود دستش را بالا  برد و سیلی محکمی به صورت مهدی زد.با خودم گفتم:آخیش دلم خنک شد.حقش بود.دیگه زیادی پررو شده.در همین لحظه مهدی عصبانی تر شد.دستش را به سینه ی پدر زد و او را محکم به عقب هل داد.ضربه ی دستش آنقدر زیاد بود که پدر در یک حرکت بر زمین افتاد.به سمت پدر دویدم و رو به مهدی گفتم:

-          چته تو؟دیوونه شدی؟معلوم هست چی کار می کنی؟پدرته ها..

-          به تو مربوط نیست.کاری نکن تو هم کتک بخوری.اصلا من دیگه تو این خونه نمی مونم.الانم اومدم وسایلم رو جمع کنم و برم.

مهدی به سمت کمدش رفت.چمدانی را برداشت و تعدادی از لباس ها و کتابهایش را درآن ریخت.باز پدر طاقت نیاورد.برخاست و به سمت او رفت و گفت:

-          مهدی کجا میری؟خب بابا.اصلا من معذرت می خوام.نرو مهدی؟کجا می خوای  بری؟شبو کجا به صبح برسونی؟باشه اصلا هر وقت خواستی دیر بیا.منم دخالت نمی کنم.

-          خفه شو.من دیگه پامو تو این خونه نمی ذارم.

پدر انگار صدای مهدی را نشنیده باشد دوباره به سمتش رفت،دستش را گرفت و گفت:نرو مهدی تو رو خدا...من دارم ازت خواهش...

حرف پدر نیمه کاره ماند.چون مهدی دستش را محکم از دست پدر بیرون کشید و از اتاق بیرون رفت...

صدای زنگ در بلند شد.به دستم نگاه کردم.آب از پارچ لبریز شده بود.پارچ را بر روی کابینت گذاشتم و در را باز کردم.زن همسایه آش نذری آورده بود.گرفتم و به داخل برگشتم.دوباره نامه را باز کردم و خواندم هر چه می خواندم بد تر بود.باورم نمی شد.مهدی.. برادر من ... شب تاصبح پلک برهم نگذاشتم.صبح  شد.به بیمارستان زنگ زدم و خبر دادم که امروز به بیمارستان نمی روم.لباس پوشیدم و به سمت زندان راه افتادم.تمام راه دعا می خوانم که شاید اشتباه شده باشد.به زندان رسیدم و داخل شدم.کارت شناسایی و نامه ای را که برایم آمده بود نشان دادم.زندانبان گفت:همینجا تشریف داشته باشین تا برگردم....

-          مریم امروز از مهدی خبری نشد؟

-          نه بابا جون.نشد.آخه دیگه امیدتون به چیه؟الان چار ساله مهدی خونه نیومده ولی شما هر شب که میاین همین سوالو می پرسین.

پدر آهه کشید.معلوم بود خیلی خسته است.تشکش را گوشه ای پهن کرد و به خواب رفت.صبح که بیدار شدم پدر هنوز خواب بود.تعجب کردم.سابقه نداشت پدرم تا این موقع بخوابد.همیشه نماز صبح که بیدار می شد و بساط صبحانه را می چید تا من صبحانه بخورم و گرسنه به دانشگاه نروم.صورتم را شستم و به داخل برگشتم.پدر هنوز هم خواب بود.به سمتش رفتم.کنارش نشستم و با لحن زمزمه گونه ای گفتم:

-          بابا ..بابا خوابین؟پاشین دیگه..من امروز رکورد شکستم.زودتر از شما بیدار شدم.از اینکه صدایی از پدر نشنیدم

نگران شدم.دستش را گرفتم.سرد بود..خیلی سرد...این سردی برایم آشنا بود.همان سردی که هشت سال پیش در دستان مادرم احساس کردم.باورم نمی شد پدر هم تنهایم گذاشته باشد.صدایش کردم ..چند بار...فریاد زدم تا شاید جوابی بشنوم اما سکوت پدر و تنهایی من جاودانه شده بود....

-          خانوم..خانوم...با شمام ها..نمی شنوین؟می گم بیاین از اینطرف...

به دنبال زندانبان به اتاقی رفتم.اتاق ساده ای بود.داخل اتاق شدیم.زندانبان گفت:

-          بفرما خانوم.اینم وسایل داداشت.جرمش زیاد بود.خرید و فروش مواد مخدر و یک قتل چیزی نیست که بشه انتظار عفو یا تخفیف داشت.سه هفته پیش اعدامش کردن.فک می کردیم کس و کار نداره.بیا این واسیلش این کاغذم روش شماره و ردیف قبرشه.به سلامت..

حرف های پاسبان که تمام شد منتظر بودم یک نفر از خواب بیدارم کندواما خوب نبود....از زندان بیرون آمدم.حتی حوصله ی رفتن به خانه را نداشتم.باد پاییزی بر صورتم تازیانه می زد و من همراه با قدم های بی هدفم در کوچه صدای خش خش برگ ها را زیر پایم احساس می کردم.اما اینبار هیچ چیز و هیچ کس نمی توانست مرا از عوالم و افکارم بیرون آورد.

 

+ نوشته شده توسط حمیده و gole_titi در شنبه 23 آبان1388 و ساعت 22:13 |

گل به گل سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تواند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ در تمام در ودشت

سوگواران تواند

در دلم آزوی ماندنت می میرد

رفته ای اینک اما

آیا باز بر می گردی؟

 

ادامه اش در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط حمیده و gole_titi در چهارشنبه 20 آبان1388 و ساعت 23:38 |

ستاره نور افشانی می کند و خبر از صبحی دیگر می دهد.

و امروز روز زیبایی است.

در کنار رنگین کمان مهربانی و در آغوش پر مهر سپیده دم امرو عشق همراه خورشید در آسمان زیبایی ها طلوع کرده و تولد دوباره ات را تبریک می گوید.

 

دیروز یک روز قشنگ بود.

روز تولد یک عزیز.عزیزی که حمیده نام دارد و خواهر گل منه.

امیدوارم هزار سال زنده باشه و تنش سلامت.

به افتخارش...... یوهو....هیپ هیپ هورا

 

+ نوشته شده توسط حمیده و gole_titi در شنبه 2 آبان1388 و ساعت 23:17 |

 

-          می گم پنجاه تومن پول می خوام. بده دیگه لج نکن اعصاب ندارم.

-          ندارم مهدی.به خدا ندارم.از کجام بیارم خب؟

-          دروغ نگو.دیروز دیدم پول دستت بود.بده می گم بده اون روی منو بالا نیار.

-          اون پولو گذاشتم کنار واسه مریم.کلاس کنکور که نمی تونم ثبت نامش کنم.می خواهم از همین آزمونا ثبت  نامش کنم.

-          لازم نکرده.خودش می خونه.می گم بده ...

هنوز صحبت مهدی تمام نشده بود که چشمش به طاقچه ی اتاق افتاد و به یاد آورد پدر همیشه پول هایش را آنجا می گذارد.

به سمت طاقچه رفت و تراول پنجاه هزار تومانی زیر جانمازی که بر روی طاقچه بود برداشت و از اتاق خارج شد.صدای بسته شدن محکم در مرا از عوالم خودم بیرون آورد.پدرم را دیدم که به سمتم می آید.ناراحتی و بغض مردانه را در چشمانش می دیدم.شرم  کردم به چشمان پدرم که اکنون خجالت در آن موج می زند نگاه کنم.برای همین سرم را پایین انداخته و سعی کردم وانمود کنم مشغول درس خواندن هستم.

-          مریم دخترم ببخش منو.فکر نمی کردم اونقدر پررو شده باشه که خودش پولو بردار.دوباره پول جور می کنم بابا.یه ماه صبر کن حقوق بگیرم.

-          اشکالی نداره بابا.خودتونو ناراحت نکنین.

در دلم می دانستم که یک ماه هم یک ماه است و اگر فردا برای ثبت نام می رفتم چقدر بهتر بود.اما چیزی نگفتم و سرم را به درس خواندن بند کردم.ده دقیقه نگذشته بود که سر و کله ی مهدی دوباره پیدا شد.در اتاق را با شدت باز کرد.تا چشم پدر به مهدی افتاد گفت:

-          پسر لجبازی نکن.من اون پولو لازم دارم.به خاطر خواهرتم که شده...

-          گیر نده دیگه.اگه یه ذره بیشتر درس خونده بودی لیسانسی، چیزی گرفته بودی الان نگهبان نبودی که کلی حمالی مردمو بکنی بعدم آخر ماه صد تومن بذارن کف دستت که جلو بچه هات شرمنده بشی.تو نخوندی.حالا مریمم نخونه.چش میشه مگه؟اصلا دختره.عروسش کن بره تو که خرجشو نداری بدی...

-          برو دیگه مهدی.هوار نزن.نذار تو ذهنم خراب تر بشی.بذار اون مهدی توی ذهن من همون مهدی دو سال پیش که صبح تا شب درس می خوند و سرش تو کتاب بود که پزشکی قبول بشه بمونه.همون مهدی که مادرش تا زنده بود بهش افتخار می کرد.خدارو شکر مادرت نیست این روزا رو ببینه.روزایی که بچش واسه خوش گذرونی و هزار تا غلط پخته و نپخته جلو باباش میایسته و داد می زنه.برو

-          تو نمی خواد واسه من درس اخلاق بدی.ولم کن بابا...همتون همینین

جرات نداشتم سرم را بلند کنم.پدر هم سرش به پایین خم بود قرآنی که قبل از آمدن مهدی مشغول به خواندن آن بود در دست داشت.زیر چشمی به صفحه ی باز قرآن نگاه کردم که قطره ی اشک پدر بر روی آن افتاد.بغض راه گلویم را گرفت و به بهانه ی دستشویی از اتاق بیرون رفتم.

هنگامی که به داخل اتاق بازگشتم پدر در حال نماز خواندن بود.می دانستم همیشه وقتی نماز می خواند بعد از نماز با خدا راز و نیاز می کند و گریه هم می کند.

صدای زمزمه های پدر که بازهم با بغض همراه بود می آمد.در دل آرزو کردم کاش خانه مان کمی بزرگتر بود و دو اتاق داشت تا من در این مواقع از اتاق بیرون می رفتم که پدر راحت باشد.

آن شب گذشت و مهدی به خانه نیامد.صبح که از خواب برخواستم پدر را دیدم که بیدار نشته است.

-          بابا نخوابیدین؟

-          نه مریم.نگران مهدی ام.یعنی تا الان کجا بوده؟شبو کجا به صبح رسونده؟کجاست الان؟

-          نگران نباشین.شاید با فرهاد بوده.بعد هم رفته خونه ی فرهاد اینا.

-          نه رفتم به خونه ی اونم زنگ زدم.اونجا هم نبود.

نمی داسنتم چه بگویم؟آن روز ،روز تعطیلی شرکت بود و پدر هم به همین دلیل سرکار نمی رفت و من هم به مدرسه نمی رفتم.ساعت حدودا نه بود که مهدی به خانه آمد.در اتاق را باز کرد و داخل شد.پدر به سمتش رفت و با عصبانیت گفت:

-          کجا بودی تا الان؟دیشبو کجا موندی؟

-          با دوستام بودم.اصلا به تو چه؟دفعه آخرته تو کار من فضولی می کنی.من هر وقت بخوام میام.هر وقت بخوام هم میرم.فهمیدی یا نه؟

هنوز حرف مهدی را هضم نکرده بودم.باورم نمی شد تا این وقیحانه با پدرمان حرف بزند که دست پدر بالا رفت و بر روی صورت مهدی پایین آمد.فکر کردم آن سیلی برای مهدی کافی است تا متوجه لحن اشتباه خود شود اما مهدی در این دو سال خیلی فرق کرده بود.منتظر بودم مهدی معذرت خواهی کند.چشمم را به مهدی دوختم چند لحظه به پدر نگاه کرد و بعد دستش را بر روی سینه ی پدر قرار داد او را به عقب هل داد.ضربه ی دست مهدی آنقدر زیاد بود که پدر بر زمین افتاد.به سمت پدر دویدم و کمکش کردم تا بلند شود رو به مهدی گفتم:

-          تو چته؟دیوونه شدی؟مهدی تو چرا اینجوری شدی؟این چه کاریه؟

-          به تو مربوط نیست.من اصلا نمی خوام تو این خونه بمونم.حالا هم اومدم وسایلمو جمع کنم و برم.تا 5 دقیقه دیگه از دستم خلاص می شین.

-          مهدی دیوونه بازی در نیار.این رفتارو کردی به حای اینکه معذرت خواهی کنی حالا تازه ناز هم میاری؟

-          ناز چیه احمق.می گم دارم میرم.عجب نفهمیه...

مهدی به سمت کمدش رفت.چمدان قدیمی را برداشت و لباسهایش را در آن ریخت بعد هم کتابهایش را در کوله اش انداخت و آماده ی رفتن شد.پدر تمام این مدت با گریه مهدی را نگاه می کرد.باورش نمی شد پسرش روزی اینگونه با او رفتار کند و حالا هم بخواهد از خانه اش برود.مهدی به سمت در اتاق رفت.پدر به دنبال مهدی دوید.دست مهدی را گرفت و گفت:

-          مهدی تو رو خدا نرو.باشه.اصلا من معذرت می خوام.ببخشید فضولی کردم.اما نرو.تو رو به ارواح خاک مادرت نرو.ببین من ...

حرف پدر تمام نشده بود که مهدی دستش را محکم از دست پدر بیرون کشید و از اتاق بیرون رفت.صدای گریه ی پدر بلند شد اما مهدی دلسنگتر از آن بود که حالا بخواهد با شنیدن صدای گریه ی پدر باز گردد.آن شب گذشت و مهدی نیامد.شب ها گذشتند و مهدی باز هم نیامد.اما انگار پدر هنوز هم رفتنش را باور نکرده بود.هر روز که به خانه می آمد می پرسید:مریم مهدی نیومد؟و شب ها ساعت ها به در اتاق چشم می دوخت تا شاید مهدی بازگردد اما مهدی نمیامد و پدر در انتظار مهدی خوابش می برد.

دو سال از آن شب گذشت و من یکسال بود که دانشجوی پزشکی بودم.روزی با پدر برای خرید کتابی به بازار رفته بودیم.کامران یکی از دوستان قدیمی مهدی را در آنجا دیدیم.کامران تنها دوست مهدی بود که پدر قبولش داشت.پدر جلو رفت و رو به کامران گفت:

-          سلام کامران جان.خوبی ؟من پدر مهدی ام.یادته مهدی رو؟

کامران چند لحظه فکر کرد و سپس گفت:

-          سلام آقا.احوال شما خوب هستین؟بله که یادمه.

-          الحمد لله .می گم تو از مهدی خبر نداری؟

کامران به فکر فرو رفت و حرفی نزد.پدرم دوباره پرسید:

-          نگفتی کامران جان؟خبری داری از مهدی یا نه؟

-          نه متاسفانه.خیلی وقته ازش خبر ندارم.ببخشید من عجله دارم.باید برم.خوشحال شدم دیدمتون.با اجازه.

و بعد هم به سرعت از ما دور شد.از صدای کامران و لحن کلامش کاملا معلوم بود که چیزی می داند و نمی گوید.هم من هم پدر این را احساس کردیم اما هر دو ساکت ماندیم.

غم و غصه ی رفتن مهدی آنقدر زیاد بود که پدر در این دو سال به اندازه ی بیست سال پیر تر شده بود.این غم برای پدر سنگین تر از آن بود که تحملش کند.آنقدر غصه خورد تا اینکه دوام نیاورد و ..

آن روز از خواب که بیدار شدم پدر خواب بود.تعجب کردم.پدر همیشه زودتر از من بیدار میشد و سماور را روشن می کرد و بعد من را بیدار می کرد.به سمت پدر رفتم و گفتم:

-          بابا...بابایی خوابیدین؟باز دیشب تا صبح منتظر مهدی بودین؟خب اونکه نمیاد.چرا خودتونو خسته می کنین؟آخه غصه خوردن برای آدمی که ...

پدر هیچ عکس العملی نشان نداد.هول شدم.نزدیک پدر رفتم و با نگرانی دستش را گرفتم.سرد بود.سرد سرد.این سرما برایم آشنا بود.همان سرمایی که 6 سال پیش در دست مادرم حس کردم.باورم نمی شد پدر هم مانند مادر تنهایم گذاشته باشد.غصه ی رفتن مهدی و نبودنش این بلا را سر پدر آورد.آنقدر غصه خورد تا دق کرد و رفت.

چه شب ها و روزها که گریه کردم.برای مادرم برای پدرم و برای تنهایی خودم.اما پدر که با این گریه ها باز نمی گشت.کم کم رفتن پدر را باور کردم و زندگی می گذشت.پنج سال گذشت و من فارغ التحصیل شدم.دختری پزشک بودم که دو ماه دیگر قرار بود با همکلاسی ام ازدواج کنم.آن روز از بیمارستان می آمدم که مثل همیشه روزنامه ای خردیدم و به خانه باز گشتم.لباسهایم را در آوردم و مشغول خواندن روزنامه شدم که چشمم به عکسی که پایین صفحه ی اول چاپ شده بود خیره ماند.خودش بود.مهدی...همان مهدی که پدرم از غصه اش دق کرد.به عکسش خیره شدم.خیلی فرق کرده بود.آن مهدی شاداب چند سال پیش نبود اما خودش بود.مهدی..

چشمم به نوشته ی زیر عکس افتاد.خواندمش.با اینکه سه خط بود حداقل ده بار خواندمش.هر بار می خواندم کمتر متوجه می شدم.باورم نمی شد.باورم نمی شد مهدی.برادر من.مهدی که دانشجوی پزشکی بود به جرم قتل و حمل مواد مخدر دو روز پیش اعدام شده باشد.در آن اعلامیه از بستگان درجه یک مهدی خواسته شده بود برای گرفتن وسایلش به زندان بروند.پس مهدی هم رفته بود.گریه کردم و اشک ریختم هر چه بود مهدی برادرم بود و حالا...

چند روز بعد برای گرفتن وسایل مهدی به زندان رفتم.از یکی از زندانبانان راجع به مهدی سوال کردم.گفت:

-          جرمش سنگین بود خانوم.الان دو ساله که پلیس دنبال این بانده.دو هفته پیش آوردنش اینجا بعد هم هفته ی پیش اعدامش کردن.

وسایل را گرفتم و از زندان بیرون آمدم.باد پاییزی بر صورتم تازیانه می زد و من همچنان در عوالم و افکار خودم غوطه ور بودم.

+ نوشته شده توسط حمیده و gole_titi در چهارشنبه 22 مهر1388 و ساعت 10:26 |

در حال مرتب کردن مقنعه روی سرش بود که پدرش در اتاق را باز کرد و گفت:

-          کجا داری میری؟چادرت کو؟زود سرت کن

-          میرم کلاس زبان آقا جون.آخه کلاس که دیگه چادر نمی خواد.همه خانومن اونجا!

-          می گم سرت کن بچه پررو.بی خود کردی.زود باش.موهاتم بیرون نباشه که کتکرو خوردی...تازه خودم می برمت.لازم نکرده پیاده بری

-          آخه...

-          آخه بی آخه.سرت کن بیا تو ماشین منتظرتم.

مینا چشمی گفت و بغض راه گلویش را گرفت.با دوستانش قرار گذاشته بود امروز با آن ها به کلاس برود اما حالا...با ناراحتی چادرش را سرش کرد و از در خارج شد.همین که می خواست در را باز کند و خارج شود شنید که دوستش سپیده در کوچه مشغول صحبت کردن با پدرش بود.سپیده گفت:

-          آقای رستگار ازتون خواهش می کنم.زود میایم به خدا.من یه کیف با مینا بگیرم بعدش بر می گردیم.

-          نه مینا بدون خانواده اش هییچ جا نمیاد.چه معنی داره دو تا دختر تو خیابونا قدم بزنن دنبال کیف؟شما هم به نظر من نرو.اگرم می خوای بری مینا نمیاد.

چیزی نمانده بود اشک مینا سرازیر شود.اما خودش را نگه داشت.پدرش او را به کلاس برد و بعد از کلاس هم به دنبالش رفت و او را به خانه برد.ساعت 6 عصر بود و مینا به یاد آورد امروز تولد دوستش است و از او هم دعوت شده است.به پیش مادرش رفت و گفت:

-          مامان امروز تولد یکی از دوستامه.میشه برم؟

-          تو که  باباتو میشناسی مینا.شر به پا نکن.باز هوس کردی با کمربند بیفته به جونت؟تو که می دونی اجازه نمی ده.

-          پس علی با اجازه ی کی هر شب تا 12 شب بیرونه؟هیچ کسم چیزی بهش نمی گه؟

صدای پدرش را شنید که گفت:

-          علی فرق می کنه.اون پسره و تو دختری.پاشی بری تولد دوستت که پس فردا مردم بگن دختر حاجی رستگار پاشده رفته تولد دوستش و فلان لباس رو هم پوشیده...

-          شما فرق می ذارین آقا جون.پیامبرم که پیامبر بوده اینقدر متحجرانه فکر نمی کرده که شما می کنین.من خودم ...

هنوز حرفش تمام نشده بود که دست سنگین پدر بر روی صورتش فرود آمد و بعد از چند لحظه پدرش گفت:

-          اینو زدم تا یاد بگیری دفعه ی دیگه با من جر و بحث نکنی.برو گمشو تو اتاقت.حالا دیگه تو یه الف بچه می خوای به من دخترداری یاد بدی؟برو نمی خوام ریختتو ببینم.

مینا این بار نتوانست جلوی گریه اش را بگیرد.آرام و بی صدا گریست و به سمت اتاقش راه افتاد.بعد از ساعتی دلش آرام گرفت و به یاد آورد دفتر شعرش که شعرهایش را در آن می نوشته در اتاق نشیمن جا گذاشته است.آرام و با خیال اینکه پدرش بیرون خانه است با سمت نشیمن رفت که ناگهان چهره ی عبووس پدر را جلوی صورتش دید.خواست حرفی بزند اما زبانش از ترس بند آمده بود.تا اینکه پدر گفت:

-          این اراجیف چیه تو این دفتر نوشتی؟اینارو واسه کی گفتی پدر صلواتی؟دختر حاج رستگار شعر می گه؟اونم شعر عاشقانه؟

هنوز مینا فرصت حرف زدن نیافته بود که اینبار پدرش فریاد زد:

-          دختره ی هرزه حالا دیگه اینقدر خراب و خیابونی شدی که شعر می گی؟اونم عاشقانه عوضی؟

و در لحظه ای پدرش دستش را به سمت کمربندش برو و گفت:

-          می کشمت مینا.تو آبرو واسه من نذاشتی.همین امشب خونتو می ریزیم.اون از شب احیا امسال که تو کوچه به پسر حاج مرتضی سلام کردی و منم مطمئنم تا دو ماه پشت سرم حرف بوده که دختر حاج رستگار با محمد حاج مرتضی سر و سری داره.همون موقع باید می فهمیدم  که چقدر بی حیایی..

مینا با گریه گفت:

-          سر و سر چی بابا؟خب اون سلام کرد منم جواب دادم.تازه خودتون که کنارم بودین.آخه این چه فکریه؟اگه جواب نمی دادم سلامشو که می گفتین انقدر بی ادب شدی که جواب سلام نمی دی.حالا که جواب دادم هم ...

درد خوردن سگک کمربند بر روی بدنش و سوزش ناشی از آن باعث شد حرفش نیمه تمام بماند.کمربند پدر همچنان بالا می رفت و بر بدن مینا با خشم تمام فرود می آمد.بعد از چند دقیقه مینا دیگر چیزی نفهمید.

وقتی چشم هایش را باز کرد خودش را در اتاقش دید در حالی که در تمام بدنش احساس کوفتی می کرد.به هر زحمت بود از جایش برخاست و به سمت در رقت که با تکان دادن دستگیره و باز نشدن در فهمید در قفل است.با همان صدا که حالا بیشتر شبیه ناله بود گفت:

-          مامان.در اتاقم چرا باز نمی شه؟بیا باز کن.مدرسم دیر شد.دستگیره خرابه؟

-          دستگیره خراب نیست.بابات در رو قفل کرده.گفت از امروز نمی خواد بری مدرسه.کلیدم با خودش برده.برو بخواب  تا ظهر بیاد و در رو باز کنه..

دنیا روی سر مینا خراب شد.فهمید آنچه که همیشه از آن وحشت داشته به سرش آمده است.پدرش از اول هم با رفتن مینا به پیش دانشگاهی مخالف بود.اما وساطت مدیر مدرسه و صحبت های زیادی که از استعداد زیاد مینا در درس ریاضی و فیزیک کرده بود باعث شده بود پدرش اجازه دهد مینا به مدرسه برود و تمام دلخوشی مینا پیش دانشگاهی بود که با تمام شدن آن بتواند به دانشگاه برود.از این زندان،از این محدودیت ها و از این منع ها خسته شده بود.آرزو داشت ای کاش پسر می بود.تمام سالهای منع ها و محدودیت ها را به یاد آورد.دستش به سمت تیغ رفت و آن را برداشت و روی رگش کشید و احساس آزادی می کرد.آزادی مطلق.گویی از این آزادی خشنود بود.و دیگر هیچ نفهمید.

صبح روز بعد حاج رستگار مینا را در مراسمی کاملا ساده و مختصر که تنها اعضای خانواده در آن بودند به خاک سپرد و به همه اعلام شد مینا از سرطان مرده است تا مبادا آبروی حاج رستگار خدشه دار شود که دخترش خودکشی کرده است.

+ نوشته شده توسط حمیده و gole_titi در جمعه 10 مهر1388 و ساعت 17:45 |

به قصد رفتن به منزل دوستم خانه را ترک و کردم.افطار دعوتم کرده بودند.نیم ساعتی پیاده روی داشت تا به منزل دوستم برسم.راه افتادم در حالی که سه ساعتی به افطار مانده بود .قدم زنان و آرام آرام می رفتم که چشمم به آن طرف خیابان افتاد.دو پسر امروزی را دیدم که سیگار هم به لب داشتند و مشغول حرف زدن بودند.به آنها خیره شده بودم و در فکر این بودم که مگر رمضان نیست؟سیگار که روزه را باطل می کند. نمی کند؟؟ در فکر بودم و حواسم به راهم نبود که برخورد با تنه ی آقایی مرا به خودم آورد .نگاه که کردم دیدم بستنی قیفی که دستش بوده مانتویم را کثیف کرده است.با تعجب نگاهش کردم که گفت :

-          خانوم حواست کجاست؟خب اگه از اون دو تا جوون خوشت اومده برو آشنا شو این که حواس پرتی نداره می خوای من خودم ببرم آشنات کنم باهاشون؟؟

-          نه آقا.شرمنده فکرم به چیز دیگه ای بود.نیازی به زحمت شما نیست همین که مانتومو کثیف کردید کافیه.بفرمایید.

-          خب می خواستی درست راه بری عاشق!!!!

بعد هم پوزخندی زد و دور شد هر چقدر فکر کردم که جوابش را چگونه بدم باز با خودم گفتم دختر روزه ای درست نیست با یک غریبه آن هم وسط خیابان اینطوری کل کل کنی.دوباره به خودم گفتم ماه رمضان و بستنی؟؟؟؟خلاصه بی خیالش شدم و به راهم ادامه دادم که چند متر جلوتر چشمم به یک فست فود بزرگ افتاد.با خودم فکر می کردم چقدر کار و کاسبی کسادی خواهد داشت در ماهی که همه روزه هستند که ناگهان دیدم چند نفر داخل رستوران مشغول خوردن هستند.باز همان سوال که مگر این ماه رمضان نسیت در ذهنم نقش بست که آقایی از داخل فست فود داد زد:

-          خانوم چی میل داری؟بفرمایین داخل هر چی بخواین سه سوته ردیفش می کنم براتون.

-          خیلی ممنون هنوز سه ساعت تا اذان مونده.

منتظر جواب نشدم و دوباره به راهم ادامه دادم که یکی از دوستان قدیمی را دیدم.اول نشناختمش با آن همه آرایشی که روی صورت داشت به خودم حق دادم که نشناخته باشمش.محو آرایش صورتش شده بودم که گفت:

-          به به حانی خانوم.حالت چطوره؟؟؟باز داری میری کلاس ؟بابا خفه کردی خودتو.

-          سلام.نه میرم خونه دوستم.خیلی شنگولی .باز جایی قرار داری؟

-          آره با سینا قرار دارم کافی شاپ گل یخ.اگه  میای با هم بریم که بگم دوستش رو هم بیاره؟خیلی بچه باحالیه.انقدر شوخ و بذله گو هست که نگو.به هم میاین.آره؟

-          نه بابا.نمی خواد .هنوز کارم به اونجاها نکشیده.شما برین خوش بگذره.

-          راستی چرا انقدر رنگت پریده؟؟؟بابا به کم به خودت برس یه رژی چیزی .....

-          رنگم پریده چون روزه ام.از گرسنگیه.افطار کنم خوب میشه.مگه تو روزه نیستی؟

-          نه سینا میگه حق نداری بگیری ضعیف میشی.

-          هر جور راحتی عزیزم.من دیگه برم خوشحال شدم دیدمت موفق باشی.

خداحافظی کردم و دور شدم .در این فکر بودم به سینا چه ربطی دارد؟مگر قرار است سینا جواب این خانم رو روز قیامت بده.هر کسی پاسخگوی اعمال خودش است.

کم کم به خانه ی دوستم نزدیک می شدم که برادر دوستم را همراه دوستانش سر کوچه دیدم.مشغول خوردن موز بودند.اول حس کردم درست نیست جلو بروم و سلام بدهم چون دوستانش هستند. اما مهران مرا دید و سلام کرد.

-          سلام خانوم.خوبی؟بفرما میوه...

-          سلام مهران خان.خیلی ممنون .نمی خورم.شما بفرمایید.

-          تعارف نکن دیگه.بیا بردار

-          مرسی میل ندارم.

-          بگیر دیگه بر نداری ناراحت می شم هااا.

-          متشکرم روزه ام.

در همین هنگام دوست مهران گفت :

-          خب نمی خورن دیگه.نمی فهمی روزه ان؟

بعد رو به من کرد و گفت:

-          خانوم قبول باشه.سلام ما رو هم به خدا برسونین.فکر نکنین ما روزه خوری می کنیما.من سحری اکثرا خواب می مونم واسه همون نمی شه روزه بگیرم.

-          خب ساعت بذارین که خواب نمونین.

بعد هم کمی راه رفتم تا جلوی در منزل دوستم رسیدم.زنگ زدم و داخل شدم.به پدر مادر زهرا سلام کردم و به سمت مبل رفتم تا بنشینم.همین که نشستم تلفن زنگ خورد و پدر زهرا گفت:

-           زهرا بابا بیا بردار اگه آقای مقدم بود بگو من سفر هستم.

زهرا هم گوشی را برداشت و گفت : نه آقای مقدم دو روزه که سفر هستن.هفته ی دیگه زنگ بزنید.

دوباره پیش خودم گفتم:مگر رمضان نیست؟زبان روزه و دروغ؟؟؟در فکر بودم که زهرا دستم را گرفت و مرا به اتاق خودش برد.هنوز ننشسته بودیم که پدرش در زد.زهرا گفت :

-          بفرمایین.

-          زهرا تو دست به کتابای من زدی؟چرا قفسرو به هم ریختی؟؟؟؟

-          نه بابا جان مهران اگه من دست زده باشم.به من چه؟ولی دیدم دیروز مهران داشت دنبال یه کتابی می گشت.حتما اون به هم ریخته.

-          من می دونم و این مهران فضول.

-          بعد رو به من گفت : می بینی دخترم هر روز میاد قفسه ی کتابای منو به هم میریزه.می دونه من به کتابام حساسم.

گفتم: خب حتما چیزی لازم داشتن.شما خودتونو ناراحت نکنین.حتما دلیلی برای این کار دارن.

پدر زهرا از اتاق بیرون رفت.به زهرا گفتم:

-           چرا اینقدر باباتو اذیت می کنین شما دو تا؟آخه مهران دنبال چی می گشته اونجا؟؟

-          مهران دست نزده دیوانه.تو نفهمیدی؟خودم دست زدم.

-          پس چرا زبون روزه دروغ گفتی؟؟؟ها ؟؟؟؟؟

-          ول کن توام.حجت الاسلام شدی واسه ما؟خب مصلحتی بود دیگه.اگه می گفتم دست زدم که دعوام می کرد.

-          خب اینکه بهتر از دروغ بود.تازه چون من اینجا بودم چیزی بهت نمی گفتن و میرفتن.حالا بیچاره مهران کلی شب باید جواب کاری رو که نکرده پس بده.

-          ول کن بابا.به من چه؟میگم راستی امشب تولد دوست مهران علیرضاست.ما هم دعوتیم.میای بریم؟

-          خب تو دعوتی برو.من چی کاره ام این وسط؟؟؟

-          علیرضا گفته هر کی هر چقدر مهمون خواست با خودش بیاره.پارتیه دیگه خره...

-          برو بابا حداقل ماه رمضونی رو بی خیال بشین.من تو عمرم پارتی نرفتم بعد پاشم توی ماه رمضون بیام؟؟بی خیال بابا.من نمیام شما برین...

-          اه توام که ....خب بابا نمیریم.میشینیم خونه فیلم می بینیم.خوبه؟؟؟

-          بله خیلی هم بهتره...

دوباره به خودم گفتم مگر ماه رمضون نیست؟؟؟؟

از عصر یه مرور کردم....سیگار ، بستنی ، فست فود ، کافی شاپ ، میوه ، دروغ و پارتی ....

ما آدم ها چمون شده؟مگه نمی گن ماه رمضان برای اصلاح کردن فرد هست.که حداقل به خودمون بیایم.اما اونی که روزه است دروغ میگه و هزار تا کار دیگه می کنه دلشم خوشه که صبح تا شب چیزی نخورده....اونیم که روزه نیست واسه خودش دلیل میاره که معدم ضعیفه ،سحر خواب موندم و ....

واقعا ما چمون شده؟؟؟؟این کارا یعنی چی ؟؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط حمیده و gole_titi در شنبه 21 شهریور1388 و ساعت 14:59 |

در حال پایین رفتن از پله ها بودم که به سمت موسسه بروم.همین طور هم یک ربع دیر شده بود.پله ها را دو تا یکی طی کردم که جلوی در ساختمان به زن همسایه بالایی برخوردم.دنبال کلید می گشت و 5 پلاستیک بزرگ هم کنار پایش بود.معلوم بود از خرید بازگشته.آن هم چه خریدی!!!!!

-          سلام حانی جان.خوبی دخترم؟مامان،بابا خوبن؟

-          سلام خیلی ممنون.بله سلام می رسونن.

-          حانی جان قربون دستت این پلاستیک ها رو تا بالا برام بیار.از اون موقع داشتم فکر می کردم چه جوری سه طبقه پله اینارو بالا ببرم؟تا اینجا هم 2 تا جوون تو خیابون بودن اونا برام آوردن!

-          مگه مانی خان یا مریم خانم تشریف ندارن؟حالا این همه خرید چرا؟مهمون دارین؟

-          نه مانی که با دوستاش بیرونه مریم هم کتابخونست.مادر ماه رمضونه دیگه.باید همه چی تو خونه باشه.اینارو واسه این ماه گرفتم.بیار مادر. 4 بار بیای پایین تموم شده.

-          آخه ....

-          یه یا علی بگو و بیارشون!!!من برم تا موقع درو باز کنم.

در دل اول یک لعنت به معمار ساختمان فرستادم که برای ساختمان آسانسور نگذاشته است.بعد هم پلاستیک ها را بالا بردم و این بار تند تر پله ها را پایین آمدم تا این 25 دقیقه تاخیر را جبران کنم.تصمیم داشتم تا موسسه یک نفس بدوم.

در پارکینگ را که باز کردم دیدم پدرم مشغول پارک ماشین جلوی در است.

-          سلام بابا.خسته نباشی

-          سلام دخترم.مونده نباشی.بیرون می ری؟

-          آره کلاس موسیقی دارم.اگه اجازه بدین برم که دیرم شده.

-          حالا اون دیر نمی شه اول کمک کن این خرید ها رو بالا ببریم.کلی چیزی خریدم.ماه رمضونه ها.لازم میشه.بدو بابا.بعد خودم می رسونمت.

-          آخه ....

-          آخه نداره که ! بیا اینو ببر بالا.باز دوباره بیا تا بقیه رو هم کمک کنی

خلاصه کمک کردن به بابا هم 10 دقیقه طول کشید.هر طور حساب کردم دیدم به موسسه نمی رسم.تصمیم گرفتم به جای آن به خانه ی مادربزرگم بروم و سوال هایی که امروز برایم پیش آمده بپرسم.

-          سلام مامان بزرگ.خوبین؟

-          سلام مادر.الحمدلله آره خوبم.تو خوبی؟چطور تنها اومدی؟

-          بله خوبم.راستش هم اومدم یه حالی ازتون بپرسم هم اینکه چند تا سوال داشتم.

-          بپرس مادر تا جایی که بتونم کمکت می کنم.

-          مامان بزرگ سوالم اینه که اصلا فلسفه ی روزه چیه؟ما چرا روزه می گیریم؟اصلا چرا مصرف غذامون توی ماه رمضون به جای اینکه کمتر بشه بیشتر می شه؟

-          ببین دخترم خدا ماه رمضون رو قرار داده که ما یاد فقرا بیفتیم و بفهمیم که گرسنگی و تشنگی چقدر سخت و طاقت فرساست.خدا گفته این ماه روزه بگیریم تا اون غذایی رو که تمام ماه های دیگه مصرف می کنیم و این ماه به دلیل روزه گرفتن باید کمتر بشه (که نمی شه) رو با فقرا قسمت کنیم.که یاد مستضعفا بیفتیم .ولی ما به جای اینکه مصرفمون کمتر بشه بیشتر هم می شه .عادت داریم سفره ی افطارمون رنگین ترین سفره باشه.سر سفره همه چی باشه.از زولبیا و بامیه و حلوا بگیر برو تا حلیم و قیمه و خلاصه همه چی.ما به جای اینکه کمتر بخوریم بیشتر هم می خوریم.سه وعده ی غذاییمون هم سر جاشه نه کسی به فکر فقراست . نه هیچ کس  به این فکر نمی کنه که توی این ماه باید رزق و روزیشو با اونایی که نون ندارن بخورن و اونایی که فقیرن قسمت کنه.کدوم یکی از ما ماه رمضون که شده یه کیسه برنج برداشتیم بردیم در خونه ی یه فقیر گذاشتیم؟به چند نفر توی این ماه کمک کردیم؟کدوم ما راضی می شیم افطارو سبک تر بخوریم و همونو به یه خانواده مستضعقف کمک کنیم؟تازه خودمونو گول هم می زنیم که چون ماه رمضونه باید تقویت بشیم و واسه همین زیاد می خوریم.از صبح تا شب نمی خوریم اما شب تا صبح جبران نخوردن اون روز و هر روز دیگه ای رو می کنیم.ماه رمضون هم که تموم می شه ظهر عید فطر با ذوق می گیم همه روزه هامو گرفتم و استغفرالله از خدا هم واسه این 30 روز طلبکار می شیم!مادر جون زندگی همه ما این روزا پر اشتباهه .حالا کی قراره بفهمیم این راهی که ما توشیم اونی نیست که باید باشیم الله اعلم.

-          خب شاید چون این یه رسم شده که خانوم های خونه و مردها از یه هفته قبل از ماه رمضون به فکر تدارک هستن و فریزر و یخچال رو پر از غذاهای رنگ و وارنگ می کنن.

-          خب اینکه نمی شه دلیل.خیلی رسم ها هست که غلطه.هر چیز غلطی ممکنه رسم بشه.همون طور که رسم شده شب های قدر یا شب عاشورا هر ننه قمرِخدا نشناسی که تا حالا شاید یه بار هم قرآن نخونده تکیه می زنه و مراسم برپا می کنه و به مردم هم شام می ده.به نظرت با این کار همه ی اشتباهات اون سالش پاک می شه و مُجاز میشه تا سال بعد هر غلطی دلش خواست بکنه؟نه مادر!گناه کردن آسونه توبه کردن هم آسونه.ولی گناه نکردن و پاک موندن و به توبه عمل کردن سخته.خیلی سخت ولی غیر ممکن که نیست.به هر حال خدا آخر عاقبت همه ی مارو به خیر کنه.

حرف های مامان بزرگ که به اینجا رسید آهی کشیدم.بعد از چند دقیقه خداحافظی کردم و به سمت منزل راه افتادم.خانه ی یکی از دایی هام همان نزدیک بود هنگامی که از آنجا رد می شدم دیدم زن داییم و بچه ی یک سالش در حال بیرون آمدن از خانه هستند.

-          سلام زندایی. خوبین؟

-          اِ . سلام .ممنون .تو خوبی؟اینجا چی کار می کنی؟

-          اومده بودم یه سری به مامان بزرگ بزنم.بیرون میرید؟

-          خوب شد رسیدی.آره عزیزم می رم خرید واسه ماه رمضون داییت که شب میاد تا موقع مغازه ها رو می بندن.با این بچه سخته برم خرید.همینو نگه می داری تا من برم خرید کنم و بیام؟

-          آخه ....

-          بیا اینم کلید .برین داخل منم زود میام.

غرق در افکارم به داخل می روم و دختردایی ام را می خوابانم و به مادرم خبر می دهم که دیرتر به خانه خواهم رفت. و  بعد از آن سوالی بزرگتر تمام ذهنم را فرا می گیرد!!!

این رسم تا کی ادامه خواهد داشت؟

 

+ نوشته شده توسط حمیده و gole_titi در شنبه 31 مرداد1388 و ساعت 17:13 |

ماه مبارک آمد ای دوستان بشارت

                                      کز سوی دوست ما را هر دم رسد اشارت

آمد نوید رحمت ای دل ز خواب برخیز

                                      باشد که باقی عمر جبران شود خسارت

 

فرا رسیدن ماه ضیافت الهی رو به همه ی شما دوستان گلم تبریک می گم.ما رو از دعای خداتون بی نصیب نذارید

التماس دعا

 

ضمنا احتمالا یاروز دوشنبه یا چهارشنبه آپ خواهم کرد.

 

پ.ن:شعر فوق از خودم نیست.اسم شاعر را هم نمی دانم.

+ نوشته شده توسط حمیده و gole_titi در پنجشنبه 29 مرداد1388 و ساعت 23:30 |

 سلام.

خب اول دلیل اینکه کاری از خودم نمی ذارمو بگم:

1-به توصیه استاد عزیز (جناب عالی پیام) مشفول تمرین هستم تا شاید اگه بتونم با تمرینات ایشون یاد بگیرم که شعر بگم.اونم نه هر شعری .دوست دارم شعری بگم که اول از همه استاد به من ایول بگن.این خیلی مهمه.

2-این روزا چون مشغول تمرین شعر هستم واسه همون دیگه دستم به نوشتن نمی ره آخه به شعر خیلی بیشتر اهمیت میدم چون بیشتر دوست دارم.

دوم:

راجع به سوالاتی که دوستان در کامنت های عمومی و خصوصی پرسیده بودند مبنی بر اینکه آیا مامان اینجانب دستشون به قلم میره و می نویسند همونطور که قبلا گفتم مامان من اول فوق دیپلم ادبیات گرفتن و بعد لیسانس الهیات شاخه ی تاریخ ادیان.

این مطالبی که من گذاشتم از دفتر ادبیات مامانم وقتی دانشجو بودن استخراج شده و من چون ازشون خوشم اومده گذاشتمشون.

اما مامانم الان دیگه نمی نویسند یعنی سرگرمی های دیگه مثل خوندن کتاب و تماشای فیلم و کار خونه و بیرون نمی ذاره.


و اما :::

این مطلب خیلی وقته توی ذهنمه اما فرصت نوشتنش روی کاغذ پیش نیومده امشب دلو زدم به دریا و نوشتمش.امیدوارم خوشتون بیاد.اینم یه مطلب از تیتی::::::

 


 

کنار خیابان ایستادم و نگاهش می کنم.چقدر برایش سخت است که اینطور زندگی کند.هر قدر فکر می کنم کمتر به نتیجه می رسم.سوالی همواره از ذهنم رد میشود: این که تا آیا تا به حال از این وضعیت خسته شده؟ اصلا چند وقت است که وضعش اینطور است؟چقدر طول کشیده است تا خودش را با این شرایط وفق دهد؟.همین طور دارم نگاهش می کنم و با خودم این کلمات را زمزمه می کنم تا وقتی که چشمم به چندین متر بالاتر می افتد .دو پسر نوجوان را می بینم که یکی به دنبال دیگری می دود.با داد و فریاد و سر صدایی که راه انداختند توجه همه به آنها جلب شده است.باز هم نگاهم به همان آدم اول می افتد که خیره به این دو نوجوان شده.به چشمانش نگاه می کنم.با خود می گویم  بدون شک چشمانش الان با حسرت به این منظره خیره شده اند اما  دقت که می کنم در چشمانش همه چیز هست جز حسرت.دوباره به فکر رفتم.نمی دانم چند دقیقه بود آنجا ایستاده بودم اما همین قدر می دانم که این فکرها ازمن قدرت تکان خوردن را گرفته بودند.

در فکر بودم که یکی از همان دو نوجوان محکم با من برخورد کرد.همان یک تنه کافی بود تا من به زمین بیفتم.اما شدت در آن در حدی نبود که نتوانم از جا برخیزم.بلند شدم و مانتویم را که حالا کمی خاکی شده بود تکاندم.پسرک شروع کرد به معذرت خواهی کردن.

پسر:- خانم معذرت می خوام به خدا ندیدمتون.

دوستش : - از بس که کوری دیگه این خانم به این بزرگی رو ندیدی.چند بار گفتم عینک بزن؟

پسر: - تو حرف نزن اگه تو دنبالم نکرده بودی که این طوری نمی شد.

دوستش : -هیچی نگو! از بس که بی عرضه ای این طور شد.

پسر:- اِاِاِاِاِاِاِاِاِاِاِ،اصلا به تو چه.می زنمتا

-          آقایون خواهش می کنم اتفاقی نیفتاده که.یه حادثه بود.خودتونو ناراحت نکنین.این اتفاق ارزش این که دوستیتون بهم بخوره نداره.مسئله ای نیست من حالم خوبه.بفرمایین.

هر دو دوباره معذرت خواهی کوتاهی کردند و رفتند از دور دیدم که دستشان را دور گردن هم انداختند،گویا حرف می زدند .

همان کسی که ذهنم را به خود مشغول کرده بود به سمتم آمد و گفت : خانم حالتون خوبه؟

 سرم را بالا آوردم.بر خلاف تصورم چهره ی آرامی داشت و چشمانش نشان می داد که منتظر جواب است.

گفتم  : بله متشکرم.سن اون دو پسر سن بازی و تحرکه.در ضمن اونقدر شاد بودند که حتی به خودم اجازه ندادم ذره ای از این اتفاق ناراحت بشم.

گفت:بله.حق با شماست اونو منو یاد چیزی می اندازند که هشت سالی هست از من گرفته شده.....

همینجا حرفش را قطع می کند و با گفتن کلمه ی با اجازه از من دور می شود.اما نگاهم را از او بر نمی دارم.گویی می خواهد از خیابان رد شود.به دنبالش می دوم.خیلی دوست دارم سوالاتی را که در ذهنم است از او بپرسم.

من : آقا می خواین کمکتون کنم؟

- اگه این کارو بکنین که ممنون میشم. اما ویلچر سنگینه.خسته می شین.

- نه،مسئله ای نیست.

ویلچرش را هل میدهم و با هم به آن سوی خیابان می رویم.

من : راستشو بخواین من خیلی سوال دارم از شما .میشه یه چند دقیقه وقتتونو بگیرم؟

-          خواهش می کنم.بفرمایید

همان طور که ویلچرش را هل می دهم آرام آرام خودم هم پشت ویلچر گام بر میدارم.پنج دقیقه ای در سکوت می گذرد تا اینکه می گوید:

-          ساکتین!!!!مگه سوال نداشتین از من؟من بی صبرانه منتظرم تا جوابتونو بدم.

-          خوب چرا اما راستش نمی دونم چه طوری شروع کنم؟

-          حتما می خواین از وضعیت پاهام بپرسید آره؟خواهش می کنم بفرمایید.بی واهمه حرفتونو بزنید.من جنبشو دارم!

این را می گوید و آرام می خندد.

تا اینکه می گویم:

-          چند وقته که این طوری هستین؟

-          هشت  سال.حتما بعد از این می خواین بپرسین این حادثه چطور اتفاق افتاد.خب خودم می گم.من هشت سال پیش در جاده ی چالوس با یه کامیون تصادف کردم اما چون شدت ضربه زیاد بود ماشین به دره پرت شد .بچه ی یک ساله ام درجا فوت کرد و همسرم پس از اینکه سه روز در کما بود رفت که بچه اش تنها نمونه.من موندم و خاطره هاشون و دو تا پا که دیگه نمیشه باهاشون راه رفت.

-          متاسفم.خدا رحمتشون کنه.

با صدای بغض آلودی می گوید:

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود

-          معذرت می خوام من نمی خواستم ناراحتتون کنم.ببخشید

-          چون حاصل آدمی در این شورستان

جز خوردن غصه نیست تا کندن جان

خرم دل آنکه زین جهان زود برفت

و آسوده کسی که خود نیامد به جهان

این داغ داغی نیست که با گفتن شما تازه بشه.این داغ همیشه تازه است.سوال بعدیتونو بفرمایید!

-          من هیچ وقت نمی تونم خودمو جای شما تصور کنم.خیلی سخته اینطور زندگی کردن؟

-          اوایل آره.سخت بود.چون من قبلا ورزشکار بودم و نشستن توی خونه و تکان خوردن با ویلچر برام خیلی سخت بود.اما کم کم عادت کردم.

-          شاید سوال احمقانه ای به نظر بیاد اما روزی چند بار آرزو می کنید این اتفاق نمی افتاد؟

-          این اتفاق برای این واسه من سخته که همسر و فرزندم رو از دست دادم نه برای پاهام.

ولی یه سری مسائل همیشه هست،مثلا همین امروز با دیدن اون دو نوجوان یک لحظه آرزو کردم کاش جای اونها بودم.دو پا داشتم تا منم بدوم.یا مسائلی که به نظر شما شاید خیلی ساده بیاد اما به طور مثال واسه ی من یه رویاست که خودم پاشم و برم سر یخچال و واسه خودم آب بردارم.یا مثلا موقع دیدن فیلم دو تا پامو روی میز مبل بندازم و لم بدم روی کاناپه.یا وقتی توی خیابون هستم افراد با ترحم بهم نگاه نکنند.مسائل زیادِ اما درکش رو فقط کسی می دونه که خودش مثل من باشه.امیدوارم شما هیچ وقت نتونین این مسائلو درک کنید.

در همین لحظه احساس کردم ادامه ی بحث برایش خیلی سخت است.گفتم : ممنون از اینکه وقت گرانبهاتونو به من دادین.امیدوارم خدا شفاتون بده.و برای همسر و فرزندتونم طلب مغفرت می کنم.اگه امری نیست از حضورتون مرخص بشم؟

با همان لحن آرام می گوید:

خواهش می کنم.فقط اینو یادتون باشه همیشه نباید همه چیزو با چرتکه و ماشین حساب،حساب کرد.زندگی من اگرچه سختی های خودشو داره اما بعد از اون حادثه بیشتر رفتم سمت خدا.بیشتر شناختمش.هیچ وقت هم گله ای ازش نداشتم همیشه هم شکر گذارشم.اینا همه امتحانه .امیدوارم که ازشون سربلند بیرون بیام.من هم برای شما زندگی آرامی رو آرزو می کنم.سلامت و خوشبخت باشید.

دستانش را بروی چرخ های ویلچر می گذارد و به آرامی دور می شود.

در حالی که به آخرین جمله هایش می اندیشم به دور شدنش می نگرم.اما در دل به صبر و ایمانش آفرین می گویم و به سلامتی خودم می بالم و باری دیگر در دل الحمد لله می گویم و به سمت خانه ام راه می افتم.

پ.ن.۱ : داستان به توصیه ی جناب عالی پیام و  احمدرضا در تاریخ ۵/۵ بازنویسی شد.

 

 

+ نوشته شده توسط حمیده و gole_titi در جمعه 2 مرداد1388 و ساعت 0:57 |

اول از همه سلام.

خب این دفعه چون مدت طولانی آپ نکردم دو تا داستان کوتاه می آپم.البته هیچ کدومش کار خودم نیست.از دفتر مامانم انتخاب کردم.همون که گفته بودم قبلا....

امیدوارم خوشتون بیاد.



قصه ی نان

نانم،اما نان نبودم،خانه ام ،اما خانه نبودم.درختم اما درخت نبودم.گیاه بودم.خشت بودم.گندم بودم.دانه بودم در دست بذر پاش.در پاییزی دل انگیز در دامن پر مهرش با دست گرمش مرا به زمین سپرد.نگاهش بدرقه ی راهم بود.در خاک رفتم.آرمیدم.خوابیدم.

چندی نگاه به آسمان داشتم،تا کی لحاف او پاره شود و بستر خاکی ام را نرم سازد.مرا  در بر گیرد و غذایم شود.همدمم گردد.

بارید،فرو ریخت و مرا پوشاند و زمین پوکیده شد ،کوبیده شد،جان گرفتیم.روییدیم.جوانه زدم و بالا آمدم.آسمان را دیدم،ماه را دیدم،بلند شدم و همسالانم را دیدم.همه شاد بودند و منتظر داس دهقان.همه در اشتیاق سفر،همه در اشتیاق صاحبخانه ی مهربان.

مردان آمدند.قیافه هایشان تیره و زحمت کشیده بود.داس ها را به کمر زدند و پاها را بالا و ما از کمر بریده شدیم.اول احساس درد کردیم اما بعد آرام شدیم.مارا جمع کردند و در کناری انبار نمودند و پاهایمان را از ته بریدند.در کناری ریختند.همسالانم را دیدم که گم شده بودند ولی در آن حال یکدیگر را جست و جو می کردند.ما را سوار چیزی کردند و به جایی رسیدیم.اول وحشت کردیم و لرزیدیم ولی سکوت را اختیار کردیم.ما ناله می کردیم و تقریبا دشت و صحرا برایمان تمام شده بود.احساس می کردیم داریم خرد می شویم.

بعد مارا درون کیسه کردند و به دکانی بردند و ما را در آب ریختند.احساس خنکی کردیم.مثل لحظاتی که باران می بارید و ما شاد می شدیم.مثل آن زمان که بران ما را سیراب می کرد.بعد ما را در جایی داغ ریختند.سوختیم.بعد به صورت نان در آمدیم.

مردی فقیر مرا خرید و ابتدا چند لحظه با ذوق نگاهم کرد سپس با شوق تکه ای از مرا در دهانش گذاشت.آخرین لحظات زندگی ام را در دهان او داشتم می گذراندم.در لا به لای دندان های کرم خورده و سیاهش له می شدم.دلم می خواست آنقدر زیاد می بودم که مدتی او را سیر می کردم و بعد هم دیگر نمی دانم چه شد....!

  



باور

بیرون برف می بارید.اتاق سرد بود.زن پای دار قالی نشسته بود و بچه ها زیر کرسی سرد دستهایشان را به هم می مالیدند.زن خسته بود.خیلی هم خسته.اما باید که هنوز هم می بافت.این قالی باید تمام می شد.بچه ها ازش پرسیدند:بابا کی میاد؟با اون چشمهای قشنگ و خسته اش مهربانانه لبخند میزد و می گفت الان میاد و با نگاهش که  به شمایل حضرت علی  که روی دیوار بود می دوخت.

اتاق خالی بود.یک چراغ کوچک روی طاقچه و شمایل حضرت علی(ع) در طاقچه ی دیگر به چشم می خورد که در کنار قرآن قدیمی قرار داشت.پرده ای پستو را از اتاق جدا می کرد که بسیار کهنه بود.سر میخ پوستین کهنه ای بود.نفسهای بچه ها شکل دود می شد و می رفت بالا.زن برخاست.پوستین را آورد.روی دختر انداخت.

می بافت اما نگاهش هر لحظه به در می رفت.بچه ها خوابیدند.زن بیدار بود که صدای در آمد.چهره ی زن باز شد.مرد آمد.شکل آدم برفی شده بود.برف روی شانه ها و سرش نشسته بود.صورتش از سرما سرخ بود و در نگاهش ناراحتی بود.زن خودش را به خواب زد.مرد کلاه و کتش را در آورد.به طرف پستو رفت.نشست گوشه ای زن برخاست و پیش مرد رفت.مرد سرش را انداخت پایین ،در زیر نگاه زن داشت آب می شد.

زن جلو رفت و گفت:غصه نخور.فردا هم روزی از روزهای خداست.مرد سرش را بلند کرد ونگاهش را به زن دوخت.

صدای سرفه ی دختر آمد.زن پیش بچه ها رفت و مرد برخاست و به اتاق آمد.به طرف طاقچه رفت.نگاهی به شمایل حضرت علی(ع) انداخت.آن را برداشت و بوسید و لحظه ای روی سینه اش گذاشت.بعد آرام سر جایش قرار داد.قرآن را برداشت و گوشه ی اتاق نشست و صفحه ای را باز کرد و شروع به خواندن کرد.

+ نوشته شده توسط حمیده و gole_titi در جمعه 26 تیر1388 و ساعت 0:21 |


Powered By
BLOGFA.COM